|
حکمت سرای ندا
|
|
|
|
||||
|
رمضان باشد نباشد, از: خانم شیرین ایرانی بهبهانی |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نیاز به سکوت جان همه روز از لگد کوب خیال واز زیان و سود و از خوف زوال نی صفا می ماندش نی لطف فر نی به سوی آسمان راه سفر مولانا بر خلاف دنیای گذشته که دنیای خلوت بوده است دنیای امروز دنیای شلوغ است. شلوغی از همه جا می بارد ، فضای خالی وجود ندارد. اطلاعات ،ارتباطات ، اشیاء ،پدیده ها ،وسایل، سخنان ،افکار و غیر آنها دنیای اطراف مارا پر کرده اند. غوغاسالاری حکومت می کند. مدرنیته از یک سو به سرعت و شتاب زندگی کمک کرده و بدین وسیله سکون و آرامش را بی معنا ساخته است و از سوی دیگر باعث تعدد و گونه گونی شده است. در دنیای گذشته اشیاء و پدیده ها اگر تنوع داشت به این شدت و حدت نبوده است. مدرنیته به حجم اجسام و اشیای دور و برمان افزوده است. زندانی شدن ادمی در این شلوغی ها باعث شده است که یک دقیقه سکوت و آرامش نداشته باشد. آدمی در این دنیای خودساخته آنقدر گیر و گرفتار اطراف و اکناف خود شده که خودش را ازیاد برده است. همه چیز سرگرمی شده است و همه چیز غافل کننده آدمی از خویش اند. فرصتی دست نمی دهد تا انسان بتواند لحظاتی چند با خودش باشد. در مجله اطلاعات علمی نوروز ۱۳۸۵ در مقاله خواندنی " متافیزیک معماری" نویسندگان اشاره کرده اند که باغ ذن در معماری سنتی و لابرینت ها(labyrinths) در معماری مدرن مکان هایی اند که خاصیت درمانی دارند : "تجربه ذن سفری شناختی است که از کثرت به وحدت و از وحدت به کثرت ،رفتن به عرصه فراآگاهی و بازگشتن به زندگی عادی با بینشی که پس از تجربه فراآگاهی دیگرگون شده وزندگی را آنچنان که هست در می یابد( اطلاعات علمی - فروردین ۱۳۸۵ - ص۲۸) معابد در ادبیات دینی کارکردی داشته اند نظیر باغ ذن ها. در معابد دینی که اولا محل عبادت محسوب شده اند ثانیا محل مقدس و ثالثا محل سکوت اصل براین بوده است که مردم لحظات سبک روحی خودرا در آنجا تجربه کنند. مسجد در اسلام محل عبادت پروردگار و سرشار از سکوت و ارامش جهت توجه به خدا دانسته شده است. دنیای امروز نیاز به سکوت را با ساختن لابرینت ها پر می کند." لابرینت ها یک فضای آرام برای نیایش و مدیتیشن عرضه می کنند. این لابرینت مسیری است بدون پیچش های کور یا فریبنده مسافر را به مرکز رهنمون می سازد و مرکز لابرینت ها مکانی است برای استراحت سبک شدن خفتن اندیشیدن یا پردازش امور زندگی مان. بازگشت به بیرون ( خارج لابرینت) برای بازکردن و کامل کردن مکاشفه ای جدید به زندگی روزمره مان است . لابرینت ها در دنیای امروز به خوبی و خوب نشانگر نیاز آدمی به سکوت و ارامش روحی است انچه در فضای هرروزه زندگی دریغ می شود. بودریار پیاده روهای آمریکا را آکنده از مردمی تصویر می کند که نه برای برآوردن هدفی که برای خلسه حضور در شلوغی از خانه بیرون زده اند. آنان از خلوت خانه بیزارند و شلوغی خیابان به آنها نوعی خلسه و جذبه ی حضور می دهد. حضور آمریکایی جماعت در خیابان با خلسه همراه است یعنی خلسه و جذبه خود را در خیابان می جویند! ادمی نیاز به سکوت دارد. چرا باید خور را از سکوت محروم سازیم؟ سکوت تکلیف ما را با خودمان و زندگی مان روشن خواهد کرد. نیاز به سکوت با ساختن مکان هایی خشک و خالی اما تهی از معنا ممکن نیست. سکوت می باید ما را به معنی زندگی مان راهبر شود وگرنه ارزشمند نخواهد بود. |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
باده غمگینان خورند و ما زمی خوش دل تریم رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش باده گلگونه است بر رخسار بیماران غم ما خوش ازروی خودیم و چهره گلگون خویش ( مولانا – دیوان شمس ) معبد خداوند فقط به روی دلی شاد و آواز خوان و رقصان باز است . دل گرفته را به این معبد راهی نیست ، پس ، از اندوه اجتناب کن. دل خود را از همه رنگ ها سرشار کن درخشان و رنگارنگ مثل یک طاووس- و برای این { دلشادی و آواز و رقص } به دنبال دلیلی نباش . کسی که برای شادی دلیلی می جوید ، شاد نخواهد بود . {چون شاخ تر به رقص آ } و نغمه ساز کن- نه برای دیگران ، نه به خاطر چیزی ، برقص ، فقط به خاطر رقص ؛ بخوان ، فقط برای آواز ؛ آن گاه سرتا پای زندگی ات ملکوتی می شود ، و فقط در این حالت است که همه چیز رنگ نیایش به خود می گیرد . این گونه زیستن ، آزاد بودن است (اوشو- یک فنجان چای) |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
گفتاري از اوشو ترجمه :امير اديب مراقبه يك مهارت است . اين ساده ترين هنر دنياست كه ساكت باشيد . اين يك عملكرد نيست . بلكه بي عملي است . چگونه مي تواتد مشكل باشد .من در حال نشان دادن راهي براي رسيدن به روشن بيني به شما هستم كه از ميان تنبلي مي گذرد. !!هيچ كاري نبايد بكنيد و به هيچ جائي نبايد برسيد . به خاطر اينكه اين طبيعت شماست . شما قبلا به اين حالت رسيده بوديد. شما فقط حالا آنقدربا مشغوليت هاي ديگر خود را مشغول كرده ايد كه نمي توانيد طبيعت خود را ببينيد . آنچه كه در درون شما ست همان چيزي است ك در بيرون شما هم هست ... زيبائي – سكوت – سرور و خوشي - مهرباني. اما فقط گاهي با خودتان مهربان باشيد : فقط بنشينيد و هيچ كاري نكنيد نه كارفيزيكي و نه كار فكرو روحي . آرام باشيد .اما نه از طريق امريكائي آن .....زيرا من كتابهاي امريكائي زيادي را ديده ام كه عنوان مي كنند (چگونه به آرامش برسيم ؟). بسياري از اين تيتر ها حاكي از اين هستند كه نويسنده چيزي در مورد آرامش نمي داند . پس از چگونگي آن هم خبري نيست. بله بسيار خوب است .. شما چگونه يك اتومبيل را تعمير مي كنيد ؟بايد كار هاي معيني را انجام دهيد . اما در اينجا درمورد هر چه كه به آرامش ربط پيدا مي نمايد هيچ عملي در كار نيست. فقط هيچ كاري نكنيد . من ميدانم كه شمادر ابتدا اين كاررا كمي مشكل مي پنداريد . اين بدان معنا نيست كه آرامش يافتن كار مشكلي است بلكه به اين دليل است كه شما عادت كرده ايد به اينكه هميشه يك كاري انجام دهيد . و اين عادت به كمي زمان نياز دارد تا نا پديد گردد . فقط باشيد و مشاهده كنيد . بودن غير از عمل كردن است . و همچنين مشاهده - عمل كردن نيست . شما ساكت مي نشينيد و هيچ كاري نمي كنيد – فقط هر چه اتفاق مي افتد را مشاهده مي كنيد . ممكن است افكار در ذهن شما حركت نمايند... بدن شما ممكن است كمي احساس تنش داشته باشد.... ممكن است يك سردرد ميگرني داشته باشيد . در هر صورت شما فقط يك مشاهده گر باشيد . اين حالات خود را مورد شناسائي و بررسي قرار ندهيد . فقط مشاهده كنيد . ناظري باشيد كه روي يك تپه نشسته وهر اتفاق ديگري در درون يك دره روي مي دهد. اين كاريك مهارت است نه يك هنر. مراقبه يك دانش نيست . يك هنر نيست . يك مهارت است . يك مسير است . تنها چيزي كه در اين راه شما نياز داريد كمي شكيبائي است . عادت هاي قديمي ادامه پيدا مي نمايند . افكار شما در حال جريان هستند . و ذهن شما هميشه در گير يك جريان است شلوغي و ترافيك ذهن شما اغلب گرفتگي دارد . بدن شما عادت به اين ندارد كه ساكت بنشيند – ممكن است شما در اين حال حركت كنيد و چرخ بزنيد . هيچ جاي نگراني نيست . فقط مشاهده كنيد كه بدن در حال حركت و چرخش است . ذهن شما در حال گردش است . از افكار مختلف مملو است – افكار سازگار و ناسازگار – افكار مفيد و غير مفيد – افكار فانتزي – غمناك 000 شما در مركز نشسته ايد و فقط مشاهده مي نمائيد . تمام مذاهب دنيا مردم را وادار كرده اند كه كاري انجام دهند . اين چرخه ذهن را متوقف كنيد . بدن را دريك وضعيت آرامش وارد كنيد .اين همان چيزي است كه در يوگا هست . تمرينات مفصلي شامل تحت فشار قرار دادن بدن تا به آرامش برسد . اما بدني كه تحت فشار قرار گرفته به آرامش نمي رسد . تمام ذكر ها – تمركزها – تعمق ها ئي كه در مذاهب صورت مي گيرد با ذهن انسان همان كار را انجام مي دهند . ذهن را تحت فشار قرار مي دهند .آنها به افكار اجازه نمي هند حركت نمايندزيرا بر روي ذكر متمركز شده است . بله ذهن شما يك ظرفيت معيني براي تحمل اين فشارها دارد . و اگر شما اذكار را با سماجت ادامه دهيد ممكن است بتوانيد جريان افكار را متوقف كنيد . اما اين يك امر طبيعي و حقيقي نيست . اين كار مطلقا يك كار جبري است . وقتي آرامش خودش بيايد. وقتي سكوت خودش بدون تلاش بر شما نازل شود . وقتي شما افكار خود را مشاهده كنيد و لحظه اي فرا برسد كه افكار شروع به ناپديد شدن مي كنند و سكوت حكمفرما مي شود – اين زيباست . افكار شما از شبكه به هم پيچيده خود رها ميگردد اگر شما آنها را مورد شناسائي و بررسي قرار ندهيد . اگر شما به عنوان يك شاهد سرجاي خود بمانيد و نگوئيد كه ((افكار من اين است )). شما نمي گوئيد (اين فكر خوب است . اين فكر بد است ). (اين فكر بايد اينجا باشد .آن فكر نبايد آنجا باشد . ) اگر اين كار را بكنيد شما يك مشاهده كننده نيستيد . شما داريد قضاوت مي كنيد . شما به سمت خاصي گرايش پيدا مي نمائيد . يك مشاهده گرنبايد قضاوت كند. نبايد پيش داوري كند . او فقط بايد مشاهده كند مانند يك آئينه . وقتي شما يك شئي را در مقابل آئينه قرار مي دهيد آئينه تصوير را منعكس مي كند .به سادگي فقط منعكس ميسازد . آئينه هرگز داوري نمي كند كه مثلا اين شخص زشت است – آن شخص ديگر زيباست !ويا اينكه (آه0000شما چه بيني زيبائي داريد !)آئينه هيچگاه چيزي براي گفتن ندارد .اين طبيعت آئينه است .واين همان چيزي است من آنرا مراقبه مي نامم . :شما فقط يك آئينه هستيد .تمام وقايع دروني و بيروني را به سادگي مثل آئينه نظاره مي كنيد.ومن براي شما تضمين مي كنم ....... من مي توانم تضمين كنم زيرا اين اتفاق براي خودم و براي تعداد زيادي از مردمم روي داده است .... فقط با شكيبائي خود را مشاهده كنيد . ممكن است چند روزي سپري گردد. ممكن است چند ماه سپري گردد . يا چند سال .در اين مورد نمي توان چيزي گفت زيرا هر شخصيتي ساختار متفاوت و جداگانه اي دارد . شمابايد كساني كه اشيائ عتيقه را جمع آوري مي كنند ديده باشيد يا مثلا تمبرهاي پستي را . هر كسي برا ي خودش يك كلكسيون دارد . تعداد اشياء هر مجموعه ممكن است متفاوت باشد بنابراين زماني كه هركدام براي جمع آوري آن صرف كرده اند نيز متفاوت است . اما هركدام زماني كه كلكسيون خود را مشاهده مي نمايند دركمال هشياري خود به آن مي نگرند .من مي توانم دستم را از سر ناهشياري تكان دهم . بدون اينكه اين عمل را مشاهده كنم . و مي توانم همين عمل را در كمال آگاهي انجام دهم .اين دو حالت از نظر كيفي بسيار باهم متفاوت هستند . وقتي شما دست خود را نا آگاهانه حركت مي دهيد يك كار مكانيكي انجام مي دهيد . اما زماني كه همين عمل را آگاهانه انجام دهيد به يك توفيق دست پيدا كرده ايد . حتي اگر اين عمل در مورد دست شما باشد كه يك بخشي از بدن شماست شما احساس آرامش و سكوت مي كنيد . حال اگر همين عمل را در مورد ذهن خود انجام دهيد چطور ؟ با مشاهده كردن ذهن به طور مداوم كم كم جويبار متلاطم ذهن آرام وآرام مي گردد.لحظه هاي سكوت شروع به ظاهر شدن مي كنند . در اين ميان يك فكري به ذهن شما خطور مي كند .و باز يك سكوتي قبل از اينكه فكر بعدي در ذهن شما حاضر شود . اين شكاف هاي ميان افكار لحظه هاي نابي از مديتيشن را به شما اعطا مي كند و اولين تجربه هاي سرور را براي شما به ارمغان مي آورد - سروري كه حكايت ميكند: شما در حال وارد شدن به خانه هستيد Osho - from the book What is Meditation? |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در تعطیلات کریسمس، در یک بعد از ظهر سرد زمستانی، پسر شش هفت ساله
به نقل از نیلوفر آبی |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
- مراقبه(meditation) چیست و چرا مراقبه می کنیم؟ از بودا پرسيدند : تو و شاگردانت چه مي كنيد؟ او پاسخ داد : “ مي نشينيم، راه مي رويم و غذا مي خوريم ” . پرسشگر گفت : اما همه كس اين كارها را مي كند. بودا پاسخ گفت : “ اما وقتي كه ما مي نشينيم ، مي دانيم كه نشسته ايم و وقتي راه مي رويم مي دانيم كه راه مي رويم" این یعنی متعلق و اسیر زمان گذشته و آينده نبودن . ما با مراقبه و تمركز در زمان حال زندگي مي كنيم ..اما چرا باید در زمان حال زندگی کرد. بودا به درستی به معنای خوشبختی اشاره می کند آیا خوشبختی غیر از این است که با وجود تمامی سختی ها و مصائب بتوانیم از آنچه که در حال انجامش هستیم لذت ببریم؟ مراقبه به یک معنای اساسی فنون تربیت ذهنی است که چونان پسربچه ای بی تربیت و چموش، امان از پدر و مادری که او را از جان بیشتر دوست دارند گرفته است. نتیجه مراقبه رضایتی معجزه آساست .اما چرا معجزه آسا؟ برای اولین بار است شخص نه از به دست آوردن چیز ها نه از رسیدن به موقعیت های اجتماعی و مالی و نه از رسیدن به هوس ها و آرزوها بلکه از آرامشی عمیق و طولانی که از نتایج زیستن در زمان حال است و او در خویشتن و نه در هیچ جا و هیچ کس دیگر یافته احساس رضایت می کند حال اوشاد است اما نه آن شادی که علت آن در خارج است و 1- مقطعی و 2- سطحی است بلکه این شادی یک شادکامی اساسی ست زیرا چون از جنس وجود شماست بسان شفایی برای جان ماست.نه بسان شادی های روزمره ما که همگی محدود ، مصنوعی و سطحی هستند و مانند یک قرص مسکن عمل می کنند نه شفای کامل .مراقبه شفای کامل روح قبل از مرگ است. |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اين روز ها همه شوري دارند ...و شوق پروازي ..چه خبر است ؟؟ باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است ؟؟ عظمت روح شهيدان اين روز است ؟؟!!!...كه آنچنان پر قدرت و پر توان ...از وراي گذر قرن ها ...انرژي الهي و حيات بخش را به پيكر ها ي نيمه جان ما مي دمد .؟؟!!!يقينا چنين است !! تصور كن ...كسانيكه از همه دلبستگي ها ...وابستگي ها ....دلواپسيها ....نگرانيها ...غم ها ...اندوه ها...بريدند ...چقدر آزادند ؟؟؟ آن كسانيكه كو رهيدند از وجود ...ابر و ماه ومهرشان آرد سجود بعضي از عرفا را اعتقاد براين است كه ....آخرين و مهمترين ... فرصت انسان براي رسيدن به اشراق و رهائي ....و سعادت هميشگي ...مرگ است ....همان چيزي كه همه از آن مي گريزيم ...و حاضر نيستيم در مورد آن فكر كنيم ..و حرف بزنيم ...ونام آن كه به ميان مي آيد هي مي گوئيم ...دور از جان شما !!!.... خدا نيارد آن روز را !!!.... اما ....مر گ كزوي جمله اندر و حشتند ...مي كنند اين قوم بر وي ريشخند.... اگر يكبار ...و براي هميشه ...ما حساب خود را با اين اتفاق حتمي ...و غير قابل تغيير ..روشن كنيم .....چه زيبا رهائي پيدا ميكنيم ...به نهايت آزادي ووارستگي دست پيدا مي كنيم ....... اي خنك آن را كه پيش از مرگ.. مرد ....يعني او از اصل اين زر بوي برد ....آزمودم مرگ من در زندگي است ....چون رهم زين زندگي پايندگي است ...اي حيات عاشقان در مردگي ... دل نيابي جز كه در دل بردگي .. دلم مي خواهد ..مي توانستم ...بر فراز بلندي دنيا بروم ....دستانم را به سمت بالا دراز كنم ....و با صدائي كه از عمق دل ...تا اوج كائنات كشش دارد ...ندا در مي دادم ...كجائيد اي شهيدان خدائي .....بلا جويان دشت كربلائي!!......كجائيد اي سبكروحان عاشق! .....پرنده تر زمرغان هوائي ...كجائيد اي زجا و جان رهيده!! ....كسي مر عقل را گويد كجائي !!؟؟؟......كجائيد اي در مخزن گشاده ...بداد وام داران را رهائي !!....كجائيد اي در زندان شكسته ...كجائيد اي نواي بي نوائي ....كف درياست صورت هاي عالم ...زكف بگذر اگر اهل صفائي ..... |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مهر بانم مادرم کو! بسترم کو ,کودکم کو ,همسرم ,سقف بالای سرم کو شعر :خانم شیرین ایرانی بهبهانی
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
عرفاي الهي ...مي گويند ... عشق بسيار پيچيده عمل مي كند ...... هم غم ... مي آورد .... هم شادي ..... هم كمال ... عقلي ايجاد مي كند و... هم ديوانگي ..... هم آزادي به دنبال مي آورد .... هم وابستگي .....مراحل مختلفي دارد ..... انسان را گاهي به زير مي اندازد ....گاهي به زبر ..... گاهي مي خنداند ...گاهي ...مي گرياند ..... درست مثل گربه اي كه در انبان ...گير كرده است ...گربه در انبانم اندر دست عشق ....يكدمي بالا و يك دم پست عشق ..... اما .... كسانيكه ...طي طريق كرده اند ...... و در اين ميدان .... جامه ها پاره كرده اند ....و سوخته شده ..... و پخته شده اند ...مي گويند :نهايتا ....عشق ترا .....آزاد مي كند ....رها ميكند ...از چي ؟؟؟؟ از همه وابستگي ها ...همه غم ها ..... اندوه ها .... حتي ترا از قيد ..خودت هم مي رهاند .... مي گويد: فاش مي گويم ... واز گفته خود دلشادم ..... بنده عشقم و ازهر دو جهان آزادم .....نمي دانم ... شايد اين رسالت نهائي عشق باشد .....رهائي از همه چيز ... آزادي از همه قيد و بند ها ....مثل يك پرنده ..... ..... عشق پرنده اي است آزاد ورها ..... عشق رهايت مي كند نه كه بر بندت كشد ....پاكت مي كند .... از هر عيبي ... ونقصي ...هر كه را جامه زعشقي چاك شد ....او زحرص و عيب كلي پاك شد ... وابستگي ...تيره روزي است ...ونه هيچ چيز ديگر ...اگر وابسته شدي ....به چيزي يا به كسي ...بدان ...كه آغاز تيره روزي است .....ودور باد از دل عاشقان اين گونه ..غم و...تيره روزي .....خدايا عاشقان را غم مده .... شكرانه اش با من از همان لحظه اولي كه .... وابستگي آمد ...روح آدمي ... احساس آزردگي مي كند .... اصلا وابستگي ...يعني تن به بردگي سپردن .... به قفسي در آمدن .... هر چقدر هم اين قفس ...زيبا باشد .... باز هم قفس است .... و حيف باشد ...چو تو مرغي كه اسير قفسي .... تو مرغ باغ ملكوتي ..... تن به اسارت مده ...در وابستگي ...عشق رنگ مي بازد ...توان شكفتنش ...از دست مي رود ... فقط كالبد بي جاني از آن باقي مي ماند ....اصلا ... عشق را گل شكفته شده ... معنا كرده اند .... گلي كه براي شكفتنش نياز به مكاني ... خاكي .... بهانه اي هست ..... بهانه اي بايد ...تا اين گل ...شروع به شكفتن كند .... اين بهانه ..هر چيزي مي تواند باشد .... وجود يك باران بهاري ..... برف زمستاني .... رنگين كمان زيبائي در آسماني باراني .... يك طلوع ...ويا غروب ... دل انگيز .... ظهور يك انسان ...يك مهمان ناخوانده .... در زندگي تو .... خلاصه يك بهانه گاهي ...ترا بس است ......اما زينهار كه ...در بهانه ...توقف نكني ....وابسته به بهانه ...نشوي ... واين بازي عشق است ..... بگذار هر كاري كه مي خواهد ...بكند ....... خود را به دست عشق بسپار ... سعي نكن از دام او فرار ..كني ....بگذار هر وقت مي خواهد ...غمگينت كند ... دل تنگت ..كند .....هر وقت مي خواهد شادت كند..... آشفتگي...ايجاد كند ..... دوست دارد يار اين آشفتگي ..... عاشقان در سيل تند افتاده اند .... بر قضاي عشق ..دل بنهاده اند |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل مانم از آن مولانا
عشق چه اعجابها ايجاد مي كند .. چگونه فاصله ها را بر مي دارد ..... دل ها را با هم نزديك مي كند .... بلكه در هم فرو مي برد ....چگونه عيب ها را مي پوشاند ....مرحبا اي عشق خوش سوداي ما .... اي طبيب جمله علت هاي ما .... در جهان...... خداوند همه چيز را بر مبناي عشق ......بنيان نهاده است . در ازل .... كه پرتو حسنش .... زتجلي دم زد ...عشق پيدا شد و.... آتش به همه عالم زد .....جلوه اي كرد رخش .... ديد ... ملك ..عشق نداشت ..... عين آتش شد از اين غيرت ... و بر آدم زد .....و ملا يك ... درس عشق از انسان آموختند ....خود .... ملك بي خود شد از تدريس او ... قدس ديگر يافت از تقديس او .... عظمتي .... كه ملائك ..... در انسان يافتند ...در عرصه هفت آسمان ....سراغ نداشتند .... آن گشاديشان كز آدم رو نمود ....در گشاد آسمان هاشان نبود .... در فضاي عرصه آن پاك جان .... تنگ آمد عرصه ... هفت آسمان ... و بدين ترتيب ... انسان ... قهرمان .... عرصه ... عشق ورزي .. شد .. و امانت دار عشق ....امانتي كه آسمان بارش را نتوانست كشيد .... قرعه فال....... به نام اين ديوانه زدند ....احساس غريبي بود .....هيجان عجيبي بود ....عشق ......آدم را .... داغ مي كند ...... ولي انسان ... به اطراف كه نگريست ... خود را در درياي بن ناپديد عشق .... محصور يافت ..... و آرام گرفت ..... و در همه جا عشق را يافت .... و تقديس كرد ... و ستود ..... درختان را ديد كه عاشق زمين اند ... چون عاشقي دست ها و پاها....وريشه ها را ... در دل زمين ... فرو برده .... و شيره جانش را ... مي كشد و مي نوشد ....و سرسبز و خرم مي شود...هر دمي .... خرم شود ....از قوت ..عشق .. زمين را هم عاشق درختان ...يافت ..... كه آغوش باز كرده .... تمام رگ و ريشه هاي ...آن را در خودش جاي داده .... دم به دم از .... عصاره وجودي اش در ... اندام او تزريق ... ميكند . درخت را عاشق ميوه هايش .... ديد ..... ميوه ها را ديد كه عاشقانه به ..... درخت چسبيده اند ...... و با شاخه ها ... زماني كه باد ... سمفوني عشق مي نوازد .....با هم ميرقصند ... زيبا نيست ؟؟ رقص دو عاشق .... در بر همديگر ؟ با ترنم عشق ..... با نسيم صبح گاهي .... شاخه ها رقصان شده چون ماهيان ..... برگ ها كف مي زنند .. چون مطربان ... پرندگان ...... قاصدان هميشه خوش خبر عشق ..... نغمه خوانان و غزل خوانان عاشق ..... عاشق درختان اند .....آزاد و رها .... بر سر شاخسارها ..... آواز ... مي خوانند .... درختان هم به پرندگان عشق مي ورزند ... دامن مهر ...را در زير پاي آنها .... مي گسترانند . استاد ... عاشق است ..... به دنبال شاگرد پذيرا ....مي گردد....مي خواهد عشقش را با او تقسيم كند ....مي خواهد رايحه عشق را بپراكند .... عشقش دادني است ...بي كش و پيمانه ..... بي توقع مزد و عوض .... پاك مي بازد نباشد ...مزد جو ...آن چنان ... كه پاك مي گيرد زهو ....و....آفرين بر عشق پاك اوستاد .... صد هزاران ذره را دا د اتحاد .... شاگرد هم عاشق ... استاد است .... جلوه حق را در .... در رخسار زيباي او مي بيند ..... مولانا ...عاشق شمس است ..... مي گويد ...همه را بيازمودم ...زتو خوشترم نيامد .... چو فرو شدم به دريا ... چو تو گوهرم نيامد ..... شمس تبريزي هم عاشق مولانا بود ..... بعد ها گفته بود .... سالها در جستجوي مولانا .... بودم .....پس از اينكه هاتف غيبي ..مژده ظهور همدل و همرازي ....در سرزمين روم را به او مي دهد به عشق او .... اين همه راه راتا قونيه ...آمد ... تشنه ...عاشق آب است و ... دربدر جوياي آب ... تشنه مي نالد ...كه كو آب گوار ...... آب هم به دنبال تشنه ... مي گردد . آب هم نالد ...كه كو آن آب خوار ...... تشنگان ...گر آب جويند در جهان ... آب هم جويد به عالم تشنگان آسمان .... عاشق زمين است ... عاشق چمن و گياه ..... دريا ...... حتي سنگ خارا....... باران عشقش را يكسان و عاشقانه .... بر سر همگان ... فرو مي بارد ..... چه زيبا زمين را بارور مي كند ... درختان را چه جامه سبز قشنگي .... مي پوشاند به فصل بهار ..... چه شكوفه هاي دل ربائي بر سر شاخسارشان ... مي گمارد ..... لباس ....سفيد ... درخشان ...بر اندام درختان در زمستان هم .... بگونه اي ديگر زيباست ... زمين و... چمن و... و درختان هم عاشق آسمان اند .... مي بيني وقتي آسمان مي گريد ...... دريا......به خروش ...مي آيد ..... طوفاني مي شود ....گل و سبزه ... چه طراوتي مي يابند ....و چمن ..... از سر نشاط مي خندد .... تا نگريد ابر ...كي خندد چمن ؟؟؟ سنگ سخت و خارا .....در زير باران .... گوئي صيقلي مي شود .... برق مي زند ..... تاكنون ...موقع باريدن آسمان ...در كوهستان ... قدم زده اي ؟؟؟بر روي سنگ هاي سخت؟؟و عطر گيا هان كوهستاني..... بر آمده از دل سنگ ها را ...بوئيده اي ؟؟؟گوئي همين الان در حال روئيدن اند ... بوي آنها مست كننده است ..... جان پذيرفت و خرد اجزائ كوه ...ما كم از سنگيم آخر اي گروه ..... ؟؟؟؟ مي بيني ؟؟!!!....چه خبر است ؟؟؟. شگفت است !!!! جمله اجزاي جهان زان حكم پيش ... جفت جفت و... عاشقان جفت خويش .....چه حكايتي است ؟؟؟ چه حكمتي است ؟؟؟حكمت حق در قضا و در قدر .... كرده مارا عاشقان يكدگر !!!! پس بگذار عشق همه چيزمان باشد ..... در پرستش هايمان .... عشق حاضر باشد .... نيايشمان ... عشق باشد .....عاشق شو ورنه روزي كار جهان سر آيد ..... نا خوانده نقش مقصود از كارگاه هستي ......عاشق شو و در ... پرتو عشق جاودانه شو .... هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق ... ثبت است بر جريده عالم دوام ما .... |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مرد بحري دائما بر تخته خوف و رجاست چونكه تخته و مرد فاني شد جز استغراق نيست شمس تبريزي تویي دريا و هم گوهر توئي زانكه بود تو سراسر جز سر خلاق نيست مولانا – ديوان شمس با اين همه ديوانگي عاقلاني بسيار را در كوزه كرده ام ! با اين همه بي خبري با خبراني بسيار را در آغوش بي كرانه خود جاي داده ام ! در دل من بشارتي است كه بر شانه هايم بال و پر مي روياند در دل من بشارتي ست كه با آن پاي رفتنم نيست پر پروازم هست من بشارت عشق را در دل دارم. با عشق بر زمين نيستم من با عشق - پاي رفتنم نيست شور پريدن و پروازم هست. شمس تبريزي |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
هر چه گويم عشق را شرح و بيان چون به عشق آيم خجل مانم از آن گر چه تفسير زبان روشن گر است ليك عشق بي زبان روشن تر است چون قلم اندر نوشتن مي شتافت چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت چون سخن در وصف اين حالت رسيد هم قلم بشكست و هم كاغذ دريد مولانا
شعر:ازخانم شيرين ايراني بهبهاني |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اي خداي پاك و بي انباز و يار دست گير و جرم مارا واگذار هم دعا از تو اجابت هم زتو ايمني از تو مهابت هم زتو ياد ده مارا سخن هاي رقيق كه تو را رحم آورد آن اي رفيق گر غلط گفتيم اصلاحش تو كن مصلحي تو اي تو سلطان سخن اين همه ميناگريها كار توست اين همه اكسيرها زاسرار توست مولانا خدایم تو
|
|||||
|
|||||
|
|
|
|
|
زندگي از چيزهاي کوچک تشکيل شده است که اگر عشق بورزي، به چيزهاي بزرگي تبديل ميشوند. بعد همه چيز فوقالعاده عالي و بينظير است. اگر خالي از عشق عمل کني، آن وقت نفس مدام تلنگر ميزند که «اين از شأن تو به دور است. تو و نظافت؟ اين در شأن تو نيست. يک کار بزرگ انجام بده. ژان دارک شو!» اين | ||