تبليغاتX
حکمت سرای ندا
حکمت سرای ندا

سلام بر دوستان آشنا ...

آموزش غير حضوري خود هيپنوتيزم ...مراقبه ..مديتيشن و انرژي درماني ...ذكر و دعاي گروهي و نشست هاي گروهي و درمان از راه دور ..و عرفان نظري و عملي

با ارسال ايميل به آدرس amiradib_1339@yahoo.com   به گروه آموزشي و معنوي ما بپيونديد

+ نوشته شده در  88/06/09ساعت 19:3  توسط امیر ادیب  | 

 

 

من مسلمانم تو اي كافر كجائي

من مسلمانم تو كافر كي مي آئي

من مسلمانم دلم پيش تو مونده

تو يه  كافر قلبمو  بد جور سوزونده

من مسلمانم يه شب بيدار تنها

تويه كافر – مست خواب ناب شب ها

من مسلمانم شب و روزم سياهي

تو تموم لحظه هات -  خوب و طلائي

من مسلمانم نگاهم چون سياهي

رنگ چشماي قشنگت نازنينم-  رنگ زرد كهربائي

من مسلمانم دلم خونه زروزاي جدائي

آخر اي كافر بگو حالا كجائي

من مسلمانم دلم تنگه زبيداد زمانه

تويه كافر دست در دست بيگانه

من مسلمانم-  سرم گرم عبادت

تو يه  كافر دائما فكر لجاجت

من مسلمانم- يه عاشق- همچو مجنون –

تويه  كافر- كافري بي دين و ايمون

من مسلمانم – خدائي دارم از جنس شقايق

تو چي مي دوني – چه دردي داره عاشق

من مسلمانم – يه پائيزم – چه زردم

تو بهاري پر جوانه – عشق من  ... – دورت بگردم

من مسلمانم – دلم مي خواد شب و روزم تو باشي

تو بيايي  خونه مون و عيد و نوروزم تو باشي

من دلم مي خواد كه از دار زمونه – هستي يه   من-  عمر و ايمونم تو باشي

(خانم شیرین ایرانی بهبهانی )

+ نوشته شده در  88/02/24ساعت 13:20  توسط امیر ادیب  | 

سلام ... بر دوستان ارجمند

.نو بهار مبارك ..و تازه شدن جهان ....بلكه تازه شدن دو جهان.....و تازگي دل و جان و سخن 

هين سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود

                                            بگذرد از حد جهان بي حد و اندازه شود

نو شدن دم به دم ...و لحظه به لحظه چه نيكوست ...فرا  رسيدن بهاران بدون وقفه و پياپي  به دست نقاش طبيعت در اين گردش پرگارش .. چه زيباست .!!!

خيز تا بر كلك آن نقاش جان افشان كنيم .....كين همه نقش عجب در گردش پرگار داشت .

جلوه هاي هستي هر لحظه نو...نو مي شود به كلي با كهنگي و پيري ..و يكنواختي و ركود...سر سازگاري ندارد  قلب طپنده خلقت  هر دم.. پر توان مي تپد و..

هر نفس نو مي شود دنيا و ما

                                      بي خبر از نوشدن اندر بقا

عمر چون جوي نو نو مي رسد

                                      مستمري مي نمايد در جسد

....زنده شدن دوباره جانتان   در سر آغاز يك بهار زيباي ديگر ي از عالم طبيعت-- مبارك باد .

اميدوارم هر لحظه زندگي تان  چون لحظات با طراوت بهاري به شادابي طي شود ..فضاي درونتان  هميشه مانند هواي روح افزاي بهاري شاد و شاداب كننده باشد .... هميشه درباغ با صفاي  دلتان غنچه ها بشكفند و شكوفه ها بر زنند . باران بهاري زندگي ساز وشادي آور هميشه در صحراي دلتان بارش كند و دم به دم حيات نوي درشما بدمد .  شكوفه ها و گل هاي قشنگ بهاريتان   زير بارش باران هميشه مستانه بخندند وهر لحظه  به آستانه حضرت عشق  ....سلامي تازه كنند ..

اميدوارم بهار عمرتان هميشه سر سبز باشد ...وگرنه بهار طبيعت كه هر سال ..در مي رسد ....در درون ما هم هميشه بهار است و خزان ....بنابراين ...بهار عمر خواه اي دل وگرنه اين چمن هر سال ...چو نسرين صد گل آرد بارو چون بلبل هزار آرد ...بهار دل است كه هميشه بهار است و خزاني ندارد ...درپائيز و زمستان هم بهار است ...مرغ اگر زيرك باشد در چمني سراپرده نزند كه به دنبال بهارش خزاني دارد .

بهاران طبيعت هميشه با حس بهاران در درون همراه است ..مباد كه خزاني در درون جاي خوش كند و به باد بهاري رخت خود بر نپيچد و خانه دل خالي نكند ....هميشه در كنار گلهائي كه در بهار طبيعت مي رويد عشق يار نيز بايد در درون آدمي بشكفد ..گل اگرچه زيباست اما بي رخ يار خوش نباشد ...اصلا بي باده بهار خوش نباشد !!!!

بايد همانطوري كه خزان باغ و صحرا طي مي شود  واز همان آغاز مژده باد بهاري مي دهد ..خزان و سردي دلها هم جاي خودرا به نسيم نو بهاري دهد ..و باده و مي ناب گوارا از راه رسد و بزم آدمي را بيارايد !!!

خزان و برگريزان و سوز و سرماي خشك زمستان ...عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

گلبن عشق مي دمد...باد بهار مي وزد ....ساقي گلعذار كو ؟...باده خوشگوار كو ؟

عزيزان ... لحظاب ناب هستي را بايد دريافت ...هر لحظه اش لمحه اي از جاودانگي است ...مباد كه فرصت ها مثل نسيم بهاري از دست برود ...هر لحظه زندگي مي ناب و خالص است كه ساقي گلعذار به كام ما مي چكاند

ساقيا سايه ابر است وبهار و لب جوي ...من نگويم چه كن ار اهل دلي خود تو بگوي... مي بي غش است درياب ...وقتي خوش است  بشتاب ....سال دگر كه دارد اميد نو بهاري .خلاصه نو بهار است در آن كوش كه خوشدل باشي ..

من نگويم كه كنون با كه نشين و. چه بنوش ..كه تو خود داني اگر زيرك و عاقل باشي..كه هستي هم عاقل و زيرك و با هوش  ...مارا هم از دعاي خيرتان  موقع تحويل سال خوش نصيب كنيد

 

 

+ نوشته شده در  88/01/01ساعت 10:28  توسط امیر ادیب  | 

رمضان باشد نباشد,
تو خدایی میکنی,
از برای دار دنیا,پادشاهی میکنی,
این دل خونی ما را با دل خود, آشنایی میکنی,
رمضان باشد نباشد,
من وضو خواهم گرفت ,
روی سجاده میشینم,
تا سحر قرآن تلاوت میکنم,
قصهء دل را برای شاه عالم,
من حکایت میکنم,
از غم هجران تو,
عشق دلم,ایران من,
به خدای خود ,شکایت میکنم,
من روایت ,من حکایت, من شکایت میکنم,
رمضان باشد نباشد,
من خدای خود عبادت میکنم,
سفرهء دل را برای شاه عالم ,من ضیافت میکنم,

رمضان باشد نباشد,
ماه این دل رمضانیست,
رنگ این دل ارغوانیست,
عشق شیرین آسمانیست,
رمضان باشد نباشد,
خانهء دل را چراغانی کنید,
عشق را بر طفل دل ,
بار دگر , باز میهمانی کنید,
رمضان باشد نباشد,
ساز این دل نت تار است,
طفل دل , باز بیقراره بیقرار است,
رمضان باشد نباشد,
یا محمد یا علی گویم هنوز ,
عاشق موسی و عیسی ,
عاشق مهدی و رضایم هنوز,
عاشق مولایم هنوز,
بسته به او جانم هنوز,
بچه مسلمانم هنوز,
مست یک ایمانم هنوز,
حافظ قرآنم هنوز,
ریشهء هر یاس,قطعه ای الماس,
فرزند ایرانم هنوز,
آبی رودو,اهل جنوبو,
دنیایی احساسم هنوز,
پیچک دیوار,عاشقی بیدار,
اهل خوزستانم هنوز,
زخمی دورانم هنوز,
یعقوب کنعانم هنوز,
دیده بدر دارم هنوز,
شیرین زمانم هنوز,
در پی جانانم هنوز,
در فکر یارانم هنوز,
دلتنگ و دلتنگ,
دلتنگ و دلتنگ,
دلتنگ ایرانم هنوز,
سوختم ,آتش گرفتم,
دود این دل به آسمان رفت,
در نظرت خامم هنوز.

از: خانم شیرین ایرانی بهبهانی

+ نوشته شده در  87/07/16ساعت 23:41  توسط امیر ادیب  | 

 

باده غمگینان خورند و ما زمی خوش دل تریم

رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش

باده گلگونه است بر رخسار بیماران غم

ما خوش ازروی خودیم و چهره گلگون خویش

( مولانا – دیوان شمس )

 

معبد خداوند فقط به روی

دلی شاد و آواز خوان و رقصان باز است .

دل گرفته را به این معبد راهی نیست ،

پس ، از اندوه اجتناب کن.

دل خود را از همه رنگ ها سرشار کن

درخشان و رنگارنگ مثل یک طاووس-

و برای این { دلشادی و آواز و رقص } به دنبال دلیلی نباش .

کسی که برای شادی دلیلی می جوید ، شاد نخواهد بود .

{چون شاخ تر به رقص آ } و نغمه ساز کن-

نه برای دیگران ،

نه به خاطر چیزی ،

برقص ، فقط به خاطر رقص ؛

بخوان ، فقط برای آواز ؛

آن گاه سرتا پای زندگی ات ملکوتی می شود ،

و فقط در این حالت است که همه چیز رنگ نیایش به خود می گیرد .

این گونه زیستن ، آزاد بودن است

(اوشو- یک فنجان چای)

+ نوشته شده در  87/04/20ساعت 23:22  توسط امیر ادیب  | 

 

اين روز ها همه شوري دارند ...و شوق پروازي ..چه خبر است ؟؟ باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است ؟؟

عظمت روح شهيدان اين روز است ؟؟!!!...كه آنچنان پر قدرت و پر توان ...از وراي گذر قرن ها ...انرژي الهي و حيات بخش را به پيكر ها ي نيمه جان ما مي دمد .؟؟!!!يقينا چنين است !!

تصور كن ...كسانيكه از همه دلبستگي ها ...وابستگي ها ....دلواپسيها ....نگرانيها ...غم ها ...اندوه ها...بريدند ...چقدر آزادند ؟؟؟

آن كسانيكه كو رهيدند از وجود ...ابر و ماه ومهرشان آرد سجود

بعضي از عرفا را اعتقاد براين است كه ....آخرين و مهمترين ... فرصت انسان براي رسيدن به اشراق و رهائي ....و سعادت هميشگي ...مرگ است ....همان چيزي كه  همه از آن مي گريزيم ...و حاضر نيستيم در مورد آن فكر كنيم ..و حرف بزنيم ...ونام آن كه به ميان مي آيد هي مي گوئيم ...دور از جان شما !!!.... خدا نيارد آن روز را !!!....

اما ....مر گ كزوي جمله اندر و حشتند ...مي كنند اين قوم بر وي ريشخند....

اگر يكبار ...و براي هميشه ...ما حساب خود را با اين اتفاق حتمي ...و غير قابل تغيير ..روشن كنيم .....چه زيبا رهائي پيدا ميكنيم ...به نهايت آزادي ووارستگي  دست پيدا مي كنيم .......

اي خنك آن را كه پيش از مرگ.. مرد ....يعني او از اصل اين زر بوي برد ....آزمودم مرگ من در زندگي است ....چون رهم زين زندگي پايندگي است ...اي حيات عاشقان در مردگي ... دل نيابي جز كه در دل بردگي ..

 

دلم مي خواهد ..مي توانستم ...بر فراز بلندي دنيا بروم ....دستانم را  به سمت بالا دراز كنم ....و با صدائي كه از عمق دل ...تا اوج كائنات كشش دارد ...ندا در مي دادم ...كجائيد اي شهيدان خدائي .....بلا جويان دشت كربلائي!!......كجائيد اي سبكروحان عاشق! .....پرنده تر زمرغان هوائي ...كجائيد اي زجا و جان رهيده!! ....كسي مر عقل را گويد كجائي !!؟؟؟......كجائيد اي در مخزن گشاده ...بداد وام داران را رهائي !!....كجائيد اي در زندان شكسته ...كجائيد اي نواي بي نوائي ....كف درياست صورت هاي عالم ...زكف بگذر اگر اهل صفائي .....

+ نوشته شده در  86/10/28ساعت 21:17  توسط امیر ادیب  | 

مهر بانم مادرم کو!
پدرم تاج سرم کو!
نازنین گل خواهرم ,
عشق من برادرم کو!

بسترم کو ,کودکم کو ,همسرم ,سقف بالای سرم کو
خانه ام همچون بیابانی ,غریب و سرد و خاموشست کنون,
من به شهرم چون غریبان,
بیکس و بی خانه ماندم,
هموطن , زیر آوار بودم درد داشتم ,
آمدی دستم گرفتی ,خود درمانم شدی,
من دگر جانی نداشتم ,
آمدی و ,جان جانانم شدی,
من دگر چیزی نداشتم,
آمدی و , سرو سامانم شدی,
هموطن روزم سیه بود,
آمدی و ,ماه تابانم شدی,
نقطه بر بارم شدی, (اگر بر بار 1 نقطه اضافه کنیم یار میشود)
آمدی بم ,نازنین یارم شدی,
ریشه در خاکم شدی,
میوه ام نارم شدی,
من دگر خونی نداشتم ,
آمدی و ,خون رگهایم شدی,
من دگر مادر نداشتم,
آمدی بم, مهر ,,,,,بان مامم شدی,
آمدی بم مهربانی وام دادی,
خود ایمانم شدی.

شعر :خانم شیرین ایرانی بهبهانی

 

+ نوشته شده در  86/10/10ساعت 23:56  توسط امیر ادیب  | 

عرفاي الهي ...مي گويند ... عشق بسيار پيچيده عمل مي كند ...... هم غم ... مي آورد .... هم شادي ..... هم كمال ... عقلي ايجاد مي كند و... هم ديوانگي ..... هم آزادي به دنبال مي آورد .... هم وابستگي .....مراحل مختلفي دارد ..... انسان را گاهي به زير مي اندازد ....گاهي به زبر ..... گاهي مي خنداند ...گاهي ...مي گرياند ..... درست مثل گربه اي كه در انبان ...گير كرده است ...گربه در انبانم اندر دست عشق ....يكدمي بالا و يك دم پست عشق ..... اما .... كسانيكه ...طي طريق كرده اند ...... و در اين ميدان .... جامه ها پاره كرده اند ....و سوخته شده ..... و پخته شده اند ...مي گويند :نهايتا ....عشق ترا .....آزاد مي كند ....رها ميكند ...از چي ؟؟؟؟ از همه وابستگي ها ...همه غم ها ..... اندوه ها .... حتي ترا از قيد ..خودت هم مي رهاند ....

مي گويد: فاش مي گويم ... واز گفته خود دلشادم ..... بنده عشقم و ازهر دو جهان آزادم .....نمي دانم ... شايد اين رسالت نهائي عشق باشد .....رهائي از همه چيز ... آزادي از همه قيد و بند ها  ....مثل يك پرنده .....

 ..... عشق پرنده اي است آزاد ورها ..... عشق رهايت مي كند نه كه بر بندت كشد ....پاكت مي كند .... از هر عيبي ... ونقصي ...هر كه را جامه زعشقي چاك شد ....او زحرص و عيب كلي پاك شد ...

وابستگي ...تيره روزي است ...ونه هيچ چيز ديگر ...اگر وابسته شدي ....به چيزي يا به كسي ...بدان ...كه آغاز تيره روزي است .....ودور باد از دل عاشقان  اين گونه ..غم و...تيره روزي .....خدايا عاشقان را غم مده ....  شكرانه اش با من

 

از همان لحظه اولي كه .... وابستگي آمد ...روح آدمي ... احساس آزردگي مي كند .... اصلا وابستگي ...يعني تن به بردگي سپردن .... به قفسي در آمدن .... هر چقدر هم اين قفس ...زيبا باشد .... باز هم قفس است .... و حيف باشد ...چو تو مرغي كه اسير قفسي .... تو مرغ باغ ملكوتي ..... تن به اسارت مده ...در وابستگي ...عشق رنگ مي بازد ...توان شكفتنش ...از دست مي رود ... فقط كالبد بي جاني از آن باقي مي ماند ....اصلا ... عشق را گل شكفته شده ... معنا كرده اند .... گلي كه  براي شكفتنش نياز به مكاني ... خاكي .... بهانه اي هست   ..... بهانه اي بايد ...تا اين گل ...شروع به شكفتن كند .... اين بهانه ..هر چيزي مي تواند باشد ....

وجود يك باران بهاري ..... برف زمستاني .... رنگين كمان زيبائي در آسماني باراني .... يك طلوع ...ويا غروب ... دل انگيز .... ظهور يك انسان ...يك مهمان ناخوانده ....  در زندگي تو .... خلاصه يك بهانه گاهي ...ترا بس است ......اما زينهار كه ...در بهانه ...توقف نكني ....وابسته به بهانه ...نشوي ...

 

واين بازي عشق است ..... بگذار هر كاري كه مي خواهد ...بكند ....... خود را به دست عشق بسپار ... سعي نكن از دام او فرار ..كني ....بگذار هر وقت مي خواهد ...غمگينت كند ... دل تنگت ..كند .....هر وقت مي خواهد شادت كند.....  آشفتگي...ايجاد كند .....  دوست دارد يار اين آشفتگي .....

 عاشقان در سيل تند افتاده اند .... بر قضاي عشق ..دل بنهاده اند

 

+ نوشته شده در  86/09/30ساعت 9:23  توسط امیر ادیب  | 

هر چه گویم عشق را شرح و بیان

چون به عشق آیم خجل مانم از آن

مولانا

 

عشق چه اعجابها ايجاد مي كند .. چگونه فاصله ها را بر مي دارد ..... دل ها را با هم نزديك مي كند .... بلكه در هم فرو مي برد ....چگونه عيب ها را مي پوشاند ....مرحبا اي عشق خوش سوداي ما .... اي طبيب جمله علت هاي ما ....

در جهان...... خداوند  همه چيز را بر مبناي عشق ......بنيان  نهاده است . در ازل .... كه پرتو حسنش .... زتجلي دم زد ...عشق پيدا شد و.... آتش به همه عالم زد .....جلوه اي كرد رخش .... ديد ... ملك ..عشق نداشت ..... عين آتش شد از اين غيرت ... و بر آدم زد .....و ملا يك ... درس عشق از انسان آموختند ....خود .... ملك بي خود شد  از تدريس او ... قدس ديگر يافت از تقديس او .... عظمتي .... كه ملائك ..... در انسان يافتند ...در عرصه هفت آسمان ....سراغ نداشتند .... آن گشاديشان كز آدم  رو نمود ....در گشاد آسمان هاشان نبود .... در فضاي عرصه آن پاك جان .... تنگ آمد عرصه ... هفت آسمان ...

و بدين ترتيب ... انسان ... قهرمان .... عرصه ... عشق ورزي .. شد .. و امانت دار عشق ....امانتي كه آسمان بارش را نتوانست كشيد .... قرعه فال....... به نام اين ديوانه زدند ....احساس غريبي بود .....هيجان عجيبي بود ....عشق ......آدم را .... داغ مي كند ...... ولي انسان ... به اطراف كه نگريست ... خود را در درياي بن ناپديد عشق .... محصور  يافت .....  و آرام گرفت ..... و در همه جا عشق را يافت .... و تقديس كرد ... و ستود .....

 درختان را ديد كه عاشق زمين اند ... چون عاشقي دست ها  و پاها....وريشه ها را ... در دل زمين ... فرو برده .... و شيره جانش را ... مي كشد و مي نوشد ....و سرسبز و خرم مي شود...هر دمي .... خرم شود ....از قوت ..عشق ..

زمين را هم عاشق درختان ...يافت ..... كه آغوش باز كرده .... تمام رگ و ريشه هاي ...آن را در خودش جاي داده .... دم به دم از .... عصاره وجودي اش در ... اندام او تزريق ... ميكند .

درخت را عاشق  ميوه هايش .... ديد ..... ميوه ها را ديد كه عاشقانه به ..... درخت چسبيده اند ...... و با شاخه ها ...   زماني كه باد ... سمفوني عشق  مي نوازد .....با هم ميرقصند ... زيبا نيست ؟؟ رقص دو عاشق .... در بر همديگر ؟ با ترنم عشق ..... با نسيم صبح گاهي .... شاخه ها رقصان شده چون ماهيان ..... برگ ها كف مي زنند .. چون مطربان ...

پرندگان ...... قاصدان هميشه خوش خبر عشق ..... نغمه خوانان و غزل خوانان عاشق ..... عاشق درختان اند .....آزاد و رها .... بر سر شاخسارها ..... آواز ... مي خوانند ....  درختان هم به پرندگان عشق مي ورزند ... دامن مهر ...را در زير پاي آنها .... مي گسترانند .

استاد ... عاشق است ..... به دنبال شاگرد پذيرا ....مي گردد....مي خواهد عشقش را با او تقسيم كند ....مي خواهد رايحه عشق را بپراكند .... عشقش دادني است ...بي كش و پيمانه ..... بي توقع  مزد و عوض .... پاك مي بازد نباشد ...مزد جو ...آن چنان ... كه پاك مي گيرد زهو ....و....آفرين بر عشق پاك اوستاد .... صد هزاران ذره را دا د اتحاد ....

 شاگرد هم عاشق ... استاد است .... جلوه حق را در .... در رخسار زيباي او مي بيند ..... مولانا ...عاشق شمس است ..... مي گويد ...همه را بيازمودم ...زتو خوشترم نيامد .... چو فرو شدم به دريا ... چو تو گوهرم نيامد ..... شمس تبريزي هم عاشق مولانا بود ..... بعد ها گفته بود .... سالها در جستجوي مولانا .... بودم .....پس از اينكه هاتف غيبي ..مژده ظهور همدل و همرازي ....در سرزمين روم را  به او مي دهد  به عشق او .... اين همه راه راتا قونيه  ...آمد  ...

تشنه ...عاشق آب است و ... دربدر جوياي آب ... تشنه مي نالد ...كه كو آب گوار ...... آب هم به دنبال تشنه ... مي گردد . آب هم نالد ...كه كو آن آب خوار ...... تشنگان ...گر آب جويند در جهان ... آب هم جويد به عالم تشنگان

آسمان .... عاشق زمين است ... عاشق چمن و گياه ..... دريا ...... حتي سنگ خارا....... باران عشقش را يكسان و عاشقانه .... بر سر همگان ... فرو مي بارد ..... چه زيبا زمين را بارور مي كند ...  درختان را چه جامه سبز قشنگي .... مي پوشاند به فصل بهار ..... چه شكوفه هاي دل ربائي بر سر شاخسارشان ... مي گمارد ..... لباس  ....سفيد ... درخشان ...بر اندام درختان در زمستان هم .... بگونه اي  ديگر زيباست ...

زمين و... چمن و... و درختان هم عاشق آسمان اند ....

مي بيني وقتي آسمان مي گريد ...... دريا......به خروش ...مي آيد ..... طوفاني مي شود ....گل و سبزه ... چه طراوتي مي يابند ....و چمن ..... از سر نشاط مي خندد .... تا نگريد ابر ...كي خندد چمن ؟؟؟

 سنگ سخت و خارا .....در زير باران .... گوئي صيقلي مي شود .... برق مي زند ..... تاكنون ...موقع باريدن آسمان ...در كوهستان ... قدم زده اي ؟؟؟بر روي سنگ هاي سخت؟؟و عطر گيا هان كوهستاني..... بر آمده از دل سنگ ها را ...بوئيده اي ؟؟؟گوئي همين الان در حال روئيدن اند ... بوي آنها مست كننده است ..... جان پذيرفت و خرد اجزائ كوه ...ما كم از سنگيم آخر  اي گروه ..... ؟؟؟؟

 مي بيني ؟؟!!!....چه خبر است ؟؟؟. شگفت است !!!!

جمله اجزاي جهان زان حكم پيش ... جفت جفت و... عاشقان جفت خويش .....چه حكايتي است ؟؟؟ چه حكمتي است ؟؟؟حكمت حق در قضا و در قدر .... كرده مارا عاشقان يكدگر !!!!

پس بگذار عشق همه چيزمان باشد ..... در پرستش هايمان .... عشق حاضر باشد .... نيايشمان ... عشق باشد .....عاشق شو ورنه روزي كار جهان سر آيد ..... نا خوانده نقش مقصود از كارگاه هستي ......عاشق شو و در ... پرتو عشق جاودانه شو .... هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق ... ثبت است بر جريده عالم دوام ما ....

 

+ نوشته شده در  86/09/19ساعت 22:15  توسط امیر ادیب  | 

مرد بحري دائما بر تخته خوف و رجاست

چونكه تخته و مرد فاني شد جز استغراق نيست

شمس تبريزي تویي دريا و هم گوهر توئي

زانكه بود تو سراسر جز سر خلاق نيست

مولانا – ديوان شمس

 

 

 

با اين همه ديوانگي

عاقلاني بسيار را در كوزه كرده ام !

با  اين همه بي خبري

با خبراني بسيار را

در آغوش بي كرانه خود جاي داده ام !

در دل من بشارتي است

كه بر شانه هايم بال و پر مي روياند

در دل من بشارتي ست كه با آن

پاي رفتنم نيست

پر پروازم هست

من بشارت عشق را در دل دارم.

با عشق بر زمين نيستم من

با عشق - پاي رفتنم نيست

شور پريدن و پروازم هست.

 

 

شمس تبريزي

+ نوشته شده در  86/09/18ساعت 12:3  توسط امیر ادیب  | 

 

 

هر چه گويم عشق را شرح و   بيان            چون به عشق آيم خجل مانم   از آن

گر چه تفسير زبان روشن گر    است          ليك عشق بي زبان روشن تر   است

چون قلم   اندر نوشتن مي   شتافت          چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت

چون سخن در وصف اين حالت رسيد          هم قلم بشكست و  هم كاغذ   دريد

مولانا



عشق را گویید ,
گرد افشان کند,
بر سرو رویم بپاشد گرد پر رنگی ز عشقی,
گرد عشقی و,
مرا درمان کند,

عشق را گویید , بیا و گرد دل را پاک کن,
خاک این خشکیده دل را تو بیا و باغ کن,
عشق را گویید,بیا و درد دل آغاز کن,
از چه میترسی عزیز دل؟
بیا و راز دل را فاش کن,
عشق را گویید باران آمده,
چون خزان گریان و
پر دردو
چه نالان آمده,

عشق را گویید , بیا امشب که میهمان آمده,
شیرینی,
مست و غزلخوان آمده,

عشق را گویید,وقت تنگ است,
بیا کاری بکن , چیزی بگو , حرفی بزن بخود راهم بده,
تا نمردم من به غربت,
تو بیا و در دلت جایم بده,

عشق را گویید بیا بر تار دل چنگی بزن,
لرزشی ده تو به دل,
ساز خوش آهنگی بزن,

عشق را گویید ,
ببین کافر مسلمان آمده ,
شسته دل از دار دنیا,
پاک پاک او, سوی ایران آمده,

عشق را گویید,
فراموشم مکن,
تو بیا با مرگ همآغوشم مکن,

عشق را گویید ,
کین سر نیست با من,
تو بیاو ,سرو سامانم بده,

عشق راگویید ببین شیرین تو دیوانه شد,
آنقدر او منتظر ماند,عاقبت بیگانه شد

عشق را گویید , گر نمیخواهی مرا باشد ,قبول و صد قبول,
تو بیا با بوسهء نابی بکش ,جانم بگیر نامم بده,
همچو شیرین تو قصه ,در کتاب جایم بده.

 

 

شعر:ازخانم شيرين ايراني بهبهاني

 

+ نوشته شده در  86/09/11ساعت 13:32  توسط امیر ادیب  | 

 

 

اي خداي پاك و بي انباز و يار          دست گير و   جرم مارا   واگذار

هم دعا از تو اجابت    هم زتو           ايمني از تو مهابت    هم    زتو

ياد ده مارا سخن هاي   رقيق           كه تو را رحم آورد آن اي   رفيق

گر غلط گفتيم اصلاحش تو كن         مصلحي  تو  اي  تو سلطان سخن

اين همه ميناگريها  كار توست         اين همه اكسيرها   زاسرار  توست

مولانا

 

 

خدایم تو



من آن ساز غم انگیز نی یم, تو خوش نایم نوایم تو
من آن بیداری عشقم,
تو درمانی دوایم تو
من ان تشنه لب غربت اسیرم,
تو سرچشمه , چه شیرین و گوارایی,
زلالم تو
من ان غمگین ترین ,غمگین تاریخم ,
تو خود شادی دورانی,
شفایم تو
من آن برگ خزون دست بادم,
تو خود عطر گل یاسی,
هوایم تو
من ان ابر بهارانم ,چه دلگیرم شب و روز,
تو چون خورشید تابانی ,
مرامم تو
من آن خسته و سرگردان دست سرنوشتم,
تو خود ناجی این دنیای فانی,
خدایم تو
شعر:خانم شيرين ايراني بهبهاني

+ نوشته شده در  86/09/06ساعت 14:26  توسط امیر ادیب  | 

 

زندگي از چيزهاي کوچک تشکيل شده است که اگر عشق بورزي، به چيزهاي بزرگي تبديل مي‎‎شوند. بعد همه چيز فوق‎‎العاده عالي و بي‎‎نظير است. اگر خالي از عشق عمل کني، آن وقت نفس مدام تلنگر مي‎‎زند که «اين از شأن تو به دور است. تو و نظافت؟ اين در شأن تو نيست. يک کار بزرگ انجام بده. ژان دارک شواين‎‎ها همه‎‎اش جفنگيات است. همه‎‎ي ژان دارک‎‎ها ياوه‎‎اند.
نظافت کردن کار بزرگي است! خودنمايي را بگذار کنار. دنباله‎‎روي نفس نباش. هر وقت نفس آمد و تو را به انجام کارهاي بزرگ تشويق کرد، فوراً به خودت بيا و نفس را رها کن و بعد کم کم در مي‎‎يابي که چيزهاي معمولي و پيش پا افتاده مقدس‎‎اند. هيچ چيزي زشت نيست. هيچ کاري قبيح نيست. همه چيز مقدس و متبرک است.
و تا وقتي همه چيز برايت مقدس نشده، زندگي تو نمي‎‎تواند الهي باشد. يک انسان مقدس، کسي که او را قديس مي‎‎خواني نيست ـ چه بسا آن قديس هواي نفس تو باشد، اما در نظرت قديس بنمايد، چون تو فکر مي‎‎کني کرامت‎‎هاي بزرگي از او سر زده است. انسان مقدس، انساني معمولي است که به زندگي معمولي عشق مي‎‎ورزد ـ به تکه تکه کردن چوب، حمل آب از چشمه، آشپزي ـ و به هر چه دست مي‎‎زند قدسي مي‎‎شود. نه از اين رو که به کارهاي بزرگي مبادرت مي‎‎کند، بلکه هر کاري مي‎‎کند،‌آن را به طرزي عالي انجام مي‎‎دهد.
عظمت به کار انجام شده نيست. بزرگي، آگاهي‎‎يي است که تو حين انجام آن کار به ارمغان مي‎‎آوري. امتحان کن! يک دانه شن را با عشقي عظيم لمس کن تا به کوه نور ـ به قطعه الماسي بزرگ ـ مبدل گردد. لبخندي بر لبانت بنشان و در يک چشم به هم زدن شاه يا ملکه‎‎‎‎اي هستي. بخند، شاد باش
بايد هر لحظه از زندگي‎‎ات را با عشق مکاشفه گرانه‎‎ات دگرگون سازي.
وقتي مي‎‎گويم خلاق باش، منظورم اين نيست که همگي برويد و نقاشان و شاعران بزرگي شويد. صرفاً منظورم اين است که اجازه دهي زندگي‎‎ات يک تابلوي نقاشي، يک غزل باشد. اين را آويزه‎‎ي گوش کن، و گرنه نفس تو را به مخمصه مي‎‎اندازد.
برو از جنايتکاران بپرس چطور شد دست خود را آلوده کردند ـ فقط به اين دليل که کار بزرگي پيدا نکرده بودند، که انجام دهند! نتوانسته بودند رئيس جمهور شوند ـ البته، همه که نمي‎‎‎‎توانند رئيس جمهور شوند ـ بنابراين رئيس جمهوري را زدند و کشتند؛ اين آسان‎‎تر است. آن‎‎ها به اندازه‎‎ي يک رئيس جمهور مشهور شدند و با تمام مشخصات و عکس و تفصيلات در صفحه‎‎‎‎ي اول همه روزنامه‎‎ها حضور پيدا کردند.
همين چند ماه پيش از مردي که هفت تا آدم کشته بود، سوال کردند: «چرا دست به اين کار زدي؟ تو که با اين هفت نفر هيچ ارتباط خاصي نداشتي.» او گفت که مي‎‎خواسته مشهور شود و هيچ روزنامه‎‎اي حاضر نشده شعرها و مقاله‎‎هايش را چاپ کند؛ همه جا با در بسته مواجه شده و هيچ کس حاضر نبوده عکس او را چاپ کند و مگر آدم چند بار به دنيا مي‎‎آيد؟ اين بود که مجبور شد دستش را به خون هفت نفر آلوده کند. آن‎‎ها ارتباط يا نسبتي با او نداشتند، او هيچ خرده حسابي با آن‎‎ها نداشت، فقط مي‎‎خواست مشهور شود!

نويسنده: باگوان اشو راجنيش

+ نوشته شده در  86/09/03ساعت 20:58  توسط امیر ادیب  | 

 

                                         

 

شيرين زمان
كاش خم بودم و مي بودم و مستي

كاش ني بودم و مشق تو و عشق تو ورمز همه هستي ,
در سراي تو كاش صداي سازت بودم 00دفت 000ني ات يا خود تارت بودم
تا كه بگيري تو مرا بار دگر دمي در آغوش
صداي نابت بودم ... تا تو فقط بخواني احساس مرا دمي  در اين گوش

در دفتر مشق خط نابت بودم
بر پرده نقاشي تو شانه به سر هد هد نابت بودم

در دفتر شعرت عشق شيرين ..من همان شاخه نباتت بودم
در قصه تو قصه نويس  دل داغون و خرابم .

من همان كهنه شيرين بكر و نابت بودم
در كارگه كوزه گر ي خاك سفالت بودم

تا بباري رو سروروم .. منو خيس و تر كني . گل سفالت بودم

تا بسازي تو با دست هاي قشنگت منو از نو 
جاي چشمهام دو تيكه ابر بهاري

جاي لبهام يه قناري  بذاري

گر تشنه شوي چشمه ناب آب حياتت  بودم 
گر به بازار روي شمع وگل وگلاب  تو   نقل و نباتت بودم
گر خسته شوي خانه روي ..راحت جان خوردو خوراك ..رخت و لباست بودم
گر خسته شوي خواب روي رويا ي نابت بودم

گر نشيني لب حوض وقت وضو دم سحر عكس ناب قرص ماهت بودم

سر انگشتري ات نگين تو عقيق نابت بودم

گر به مسجد مي روي خود نماز .. ثواب نابت بودم

گر به سجاده نشيني من همان  سجده همان مهر نمازت بودم
هر شامو سحر ورد زبانت بودم

در دستان تو صدويك دانه تسبيح نابت بودم

بر سر در خانه تو
,
آيه نابت بودم در باغچه  خانه تو گل بهارت بودم ,
چسبيده به ديوار حيات خانه ات پيچك و ياست بودم

كاش در درياي دل صياد دل ماهي خامت بودم

در صحراي دل صياد دل خود شكارت بودم
در دشت دلت ابر بهارت بودم

چو لاله زارت بودم

خود گلزارت بودم ,
در كنج دلت راز نهانت بودم

در گوشه دل عشق پنهانت بودم

در خيال تو عشق محالت بودم ,
در گنجه دل كهنه كتاب دست نويس بكرو نابت بودم

زبوروتورات و انجيل و قرآن و حافظ و مولانا يت بودم ,
در سفره دل سنگك داغت بودم

كاش گر به مي خانه روي -  خم شراب باده ناب - مستي جانت بودم

گر تو دلتنگ شوي ديدن يارت بودم  ,
گر عاشق كسي-  همان نگارت بودم

گر در قفسي راه فرارت بودم

 كاش پروانه و فرزانه و افسانه تو

 ريحانه و مستانه و پيمانه تو ,
در كوچه تو  ,
نه همسايه تو ,
نه در خانه تو
دردانه وديوانه تو

چون سايه تو .
نه چون جامه تو عمري در برت مي گرفتم . عاشقانه اي عشق

كاش طعم شكران بودم و ....

شيرين زمان بودم و....

 شيرين سخنان بودم و....

 شيرين صفتان بودم و...

 شيرين دهنان بودم و شيرين

كاش چون خاك ايرانت بودم و ايراني تبارت بودم و ديرين

كاش چون به هه بهانت(بهترين بهترينها) بودم و...

در خاك ايرانت بودم و ...

نه اينگونه غريب در گوشه اي از خاك جهانت  بي نام و نشانت عمري نگرانت بودم و ...
كاش آن بودم نه اين بودم كه هستم

به خدائي كه مي پرستم غريب و تلخ و خستم

شعر از :خانم شیرین ایرانی بهبهانی

+ نوشته شده در  86/09/02ساعت 21:36  توسط امیر ادیب  | 

 

 

نون داغه حس من نگو بیاته,
اینقده سنگ خورده این دل,
بخدا ,سنگکه داغه ,
نون داغه حس من,
حرفهای عاشقونمه ,
غزل شاعرونمه,
اشک زلاله گونمه,
پیچک و یاس خونمه,
عطر گلهای پونمه,
جگر خون شده ,قلب پاره پاره و ,همین دل دیونمه,
نیمهء گم شدمه ,
که خود خود تویی,
همینه که بهونمه,
تو پی شراب میگردی واسه چی؟
تو پی سراب میگردی واسه چی؟
من که جرعه ای نگام
من که بیتی غزلهام,
من که حس عاشقیم,
نخورده مستت میکنه,
ای کافر دل تو بیا,
خدا پرستت ,میکنه,
تو بیا و سر سفرهء دلم ,
سنگک و میارم برات
جگر خون شده ,قلب پاره پاره رو,
میزنم به سیخ دنیا و کبابش میکنم,
میشم بارونو میبارم

گریه هامو ,فرش راهت میکنم.

 

 

شعر :خانم شیرین ایرانی بهبهانی

+ نوشته شده در  86/08/30ساعت 14:13  توسط امیر ادیب  | 

شعر قشنگي از دوست صاحب دلي  در مورد درد دل با جان جانان ....علي .....به دستم رسيد .... جانم را طراوت بخشيد .... روحم را نوازش داد .... به ياد يك قطعه اي افتادم كه خودم روزي در اوج گرفتاري ..... .... مشكلات مالي .... نا اميدي ... دلشكستگي  خطاب به اين قديس بزرگ الهي ... نوشتم ... وبا يادش آرامش گرفتم .... وبا توسل به روح بزرگش .... متصل به درياي رحمت الهي شدم ... در رويا يم خود را همان سائلي مي ديدم ..... كه انگشتر گرانبهائي را از دست كرم ..علي .....دريافت كرد ....

جريانش را ميداني ؟؟

بگذار از اول برايت بگويم :.... محمد (ص) به همراه علي (ع) ...و ساير ياران در مسجد مشغول نماز بودند  ... سائلي وارد شد ... وهمينطور كه عصا زنان در مسجد مي گشت .. از حاضرين طلب .. كمك مي كرد ..... و هيچ متوجه هم نبود كه همه در حال نمازند .... هيچ يك از مسلمانان ظاهرا جر ئت نداشتند .. نماز خود را بشكنند .. و به او كمك كنند ......مرد سائل گويا دلش شكست ... نااميد شد .... در حاليكه مايوسانه ... عصا زنان مي خواست از در مسجد بيرون رود .....  داشت به صداي بلند ميگفت ..  خدايا تو شاهد باش ... من مسكين به خانه تو در آمدم .... كمكي خواستم .... پيامبرت و يارانش همه حاضر بودند ... صدايم را شنيدند ... اما هيچ يك اعتنائي به من نكردند  .......

 واي از دل شكسته .... واي از گريه غريب ..... دور نيست كه لرزه بر عرش الهي بيندازد.....

درين حين .... بحر رحمت الهي به جوش آمد .... از آستين علي ...... همانطور كه همه در حال ركوع بودند ... و دستها برسر زانو ..... علي دست از سر زانو برداشت ..... به سائل اشاره كرد ... سائل برگشت چشمش  به انگشتان  علي افتاد كه داشت او را به خود مي خواند ..... ويك انگشتر گرانبها در انگشتان او ..... خوشحال شد ... چشمانش برقي زد ... گريه اش به خنده تبديل شد ....  با عجله به طرف  علي رفت ..... انگشتر را از انگشتان او در آورد ...... باورش نمي شد ..... با اشتياق به آن نگاه مي كرد ....انگشتر را بوسيد و در جيبش نهاد ..

نماز تمام شد ..... رسول خدا پس از نماز حالت خاصي پيدا كرد ..... همان حالي كه درآن  حال وحي الهي را دريافت مي كرد ...... بعد از لحظاتي سر بلند كرد .... و فرمود هم اكنون اين آيه نازل گرديد :

انما وليكم الله و رسوله والذين آمنو ا الذين يقيمون  الصلوه و يوتون الزكاة و هم راكعون

 

ولي و سرپرست  شما فقط خداست و فرستاده او و..  آن كسي كه به خدا ايمان دارد و نماز به پاي مي دارد و در حال ركوع به مسكين عطايا مي بخشد .

 

 

و همينجاست كه شهريار مي گويد :

        بر و اي گداي مسكين در خانه علي زن     

                                    كه نگين پادشاهي دهد از كرم گدارا

دوست غريب آشنايم ....  حلقه بر خوب دري زدي .... بر گرد همين كبوتر خانه .... چون كبوتر مستانه بتاب ...

     گرد اين جام و كبوتر خانه من       چون كبوتر پر زنم مستانه من

تو به نادر آمدي از جان       و دل        اي دل و جان از قدوم تو خجل

هين بكش اين كاروان را تا به حج       اي    امير صبر    و مفتاح فرج

+ نوشته شده در  86/08/29ساعت 0:7  توسط امیر ادیب  | 

علي اي همای رحمت تو چه آيتي خدا را     كه به ما سوا فكندي همه سايه   هما  را

دل اگر خداپرستي همه در رخ علي بين      به علي شناختم   من به خدا قسم خدارا

 

قطعه شعري از دوست عزيزي رسيد در  مورد  درددل واگفتن با جان جانان علي ..... حيفم آمد كه خودم تنهائي بخوانم :

 

علی جان جانان بیا,
علی عمرو ایمان بیا,
علی نازنین , یار خوبان بیا,
علی تو پدر بر یتیمان , غریبان بیا,
بیا و در خانه ام زن,
نانیم ده,
که از آن شفایی بگیرم ,
برای دل خون ,
دوایی بگیرم,
علی تشنه روحم,
بیا آبیم ده,
که جانی بگیرم,
بپا خیزمو,
بالیم ده,
که پر پر زنان,راهه خاکی بگیرم,
که آن مام من,
وطن ,جان من ,
که مانوس و ,ماوای من ,
که دیروزو امروزو فردای من,
که دنیا و رویای من,
که دارو ندارم,که بودو نبودم,که تارم که پودم,
در آن ریشه دارد,
که اندیشه دارد,
علی جان همه راهها بسته اند بر من در اسارت نشسته,
بیا راهیم ده,
تو پرهای پروازیم ده,
که با آن به اوج رهایی رسم,
به غربت اسیرم علی جان ,
بیا جاییم ده ,
من اینجا نمیرم..................................................................................
 

                                     شعر: خانم شیرین ایرانی بهبهانی

+ نوشته شده در  86/08/28ساعت 14:8  توسط امیر ادیب  | 

 

داشتم از شوخي و جدي بودن كارها برايت مي گفتم  .... گفتم شوخي را  به غير از معناي عاميانه اولي .... به گونه ديگري هم مي توان معني كرد ....

اين شوخي دومي...... به اين معناست كه ... كسي از شاد كردن ... ديگري لذت ببرد .... از اينكه لبي را خندان كند ....  زنگار غم و غصه اي را از دلي بزدايد ..... احساس رضايت كند .... صفاو صميميت را در دلي زنده نمايد ..... جرقه اي  از  عشق را در دلي ايجاد نمايد ..... و .... باعث ايجاد خنده ..... در طرف مقابلش گردد ... خنده .... اصل مطلب در شوخي  اين است كه تو بتواني بخندي و بخنداني ... تمام هنر شوخي در همين هنر خنداندن است ..... اما ... و صد اما .... اين خنده ... با آن خنده رذيلانه .... با خنده اي كه از... شيطنت بر مي خيزد ... از سر نفاق بر مي خيزد .... از سر لذت بردن از اذيت و آزار ديگران بر مي خيزد و از سر تمسخر ودست انداختن ديگران ..... بسيار متفاوت است .... اصلا اين دومي خنده نيست ... قهقهه شيطان است ...  

 مي داني زماني كه از ته دل مي خندي .... انرژي حيات بخش الهي .... از اعماق درون تو  به سطح جاري مي شود و وجودت چون گل مي شكفد ؟ .... 

اگر حرف مرا قبول نداري ... از همان گوينده اي كه در روياي صادقه ات ديدي بپرس ... كه مي گفت : گريه بدم خنده شدم .... دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم .... ازاو بپرس اين خنده كه علامت زنده شدن توست.........چيست و چه خواصي دارد ..

 فاصله بين گريه ... تا خنده  .... به درازاي فاصله بين مرده و زنده است .....

انساني كه وارد خرابات .. خداوند گردد ..... شاد و خندان بيرون مي آيد ..... بر بد ونيك و جهان همچو شرر ... مي خندد .... و مي خندد ....

اين خنده تمام صحنه هستي را به زيبائي پر كرده است ...... توجه كرده اي زماني  كه ابر در آسمان مي گريد و..... باران مي بارد ... زمين .... گياهان .... چمن .... و گل ها چه دلنشين مي خندند ؟..... پس از باران ....طراوت و خنده چمن ها و گل ها  .... روح تو را نوازش مي دهند .

                     تا نگريد ابر كي خندد چمن       تا نگريد طفل كي جوشد لبن 

غنچه ها زماني كه  مي شكفند ..... گوئي خداوند بر روي آنها مي خندد ... 

 

تاب بنفشه مي  دهد طره مشك ساي تو       پرده غنچه مي درد خنده دلگشاي تو

و اين خنده .... اين حال خوش ... ملال را از وجودش دور مي كند :

 

من كه ملول گشتمي از نفس فرشتگان      قال و مقال عالمي مي كشم از براي تو

 

و ما به سان بلبلي هستيم .... كه از اين خنده مستانه گل  به وجد مي آيد ....  مست مي شود ..... و با صداقتي كه در درونش موج مي زند ..... شب همه شب ..... او را مي خواند ....

اي گل خوش نسيم من بلبل خويش را مسوز      كز سر صدق مي كند شب همه شب دعاي تو

اين خند ه ....اين حال خوش .... تماما از روي صدق دل است ... از سر صفاي باطن است ... ازسر جوشش درون است ... با هر گونه تظاهر و ظاهر سازي و تملق و چاپلوسي ..... به اندازه فاصله زمين تا آسمان ... بيگانه است ....

تا كنون تجربه كرده اي ... زماني كه صفائي در درونت موج مي زند .... به خاطر تاثير خلوتي ... ذكري .... موسيقي و شعري .... نمازي و يا مراقبه اي .... ناگهان احساس مي كني انگار سر خوش شده اي ...  بي اختيار از جايت بلند مي شوي .... انگار با خودت حرف مي زني ... دوست داري در اين حال سر به سر كسي بگذاري .... با كسي شوخي كني .... بخندي .. بخنداني ... دست خودت نيست ... شايد ديگران فكر كنند ديوانه شده اي .... البته نوعي ديوانگي هم هست ... نوعي مستي است .

ما اگر غلاش و گر ديوانه ايم                 مست آن ساقي و آن پيمانه ايم

شاد آن مستان كه چون مي مي خورند       عقلهاي پخته حسرت مي برند

 

اين خنده و.... واين شوخي .... جوشش  عشق است .....عبادت است ..  همه را به ضيافت الهي دعوت كردن است .... با رقص و پايكوبي تمام كائنات همراه شدن است .....

جدي بودن و سخت گرفتن و تعصب هرگز يك امر معنوي نيست .....

سخت گيري و تعصب خامي است    تا جنيني كار خون آشامي است

بدين معني ... اولياء خداوند و.... قديسان واقعي ... شوخ و خوش اخلاق بودند ...محمد (ص) ....

بسيار خوش خلق بود ... اخلاق خوش محمدي... معروف است ..... با دوستان و يارانش مي گفت ...مي خنديد ... شوخي مي كرد .... با همسرانش و  با فرزندانش .... تا جائيكه در قرآن خداوند اخلاق نيكويش را مي ستايد : انك لعلي خلق عظيم ....

در آيه ديگري خطاب به او مي گويد :  به خاطر رحمت الهي است كه تو با اطرافيانت خلق خوش  و ملايمي داري ... اگر خشن بودي ... ودل سخت ..همه از اطرافت پراكنده مي شدند ...

رويه محمد ص..ص.ص .... گشادگي بود .... ساده گرفتن بود ... نه سخت گيري و جد يت ...

 

هست  اشارات محمد  المراد       كل گشاد اندر گشاد اندر گشاد

صد هزاران آفرين بر جان او      بر  قدوم و جان  فرزندان او

 

اگر  شوخي را به اين معنا ... بفهميم ..... تما م جهان ... و خلقت .... و كائنات .... شوخي و خنده است ... هيچ جديتي در هيچ كجا وجود ندارد ...

           عكس روي تو چو در آئينه جام افتاد

                                      عارف از خنده مي در طمع خام افتاد

        حسن روي تو به يك جلوه كه در آئينه كرد

اين همه نقش در آئينه  اوهام  افتاد.

راستي ببينم ... بلآخره دوستي ميان من و تو .... شوخي شد يا جدي ؟؟؟!!!

 

در بوستان عشق خوش و شيرين بروي

+ نوشته شده در  86/08/25ساعت 21:18  توسط امیر ادیب  | 

 

با همدلي صحبت بود از اينكه امور جهان شوخي است يا جدي؟ ..... مثلا خداوند با بندگانش از سر شوخي رفتار مي كند يا جدي ؟؟!!!

و همينطور دوستي  ميان انسانها شوخي است يا جدي ؟  تصور مي كنم منظور دوستم از اين سؤال اين بود كه .... كسانيكه به ظاهر با هم عهد دوستي مي بندند .... آيا دوستي شان شوخي يعني دروغي.... و سر كاري ....و از روي تمسخر است يا اينكه واقعي و جدي است ...؟!!!

از اين برداشت دوستم تعجب كردم ولي با اندكي تامل .... به اين نتيجه رسيدم كه .... مقصر خودم هستم .... كه در نوشته اي ... بحثي از شوخي و جدي بودن امور را مطرح كردم ... و نتوانسته  بودم منظور خودم را  شفاف بيان كنم .....

به طور كلي ......هر موقع كه ما در مورد واژه هائي صحبت مي  كنيم ..... مثلا در مورد همين دو واژه شوخي و جدي .... اول قدم بايد تعاريف روشن وواضحي .... از هريك ازاين  لغات داشته باشيم . تا دقيقا بتوانيم .... منظور خود را به طرف .....مقابل تفهيم كنيم .....

معني كلمه شوخي چيست ؟ ..... آيا شوخي به اين معني است كه حرفهاي  بي ربطي.... مبالغه آميزي  .... بدون واقعيتي .... از سر تمسخرو گزافه گوئي  .... به منظور دست انداختن طرف مقابل ...به جهت بازي كردن با احساسات پاك انساني او  .... بدون آنكه قلبا به آن معاني اعتقاد داشته باشيم ......به طرف مقابل خود تحويل دهيم .... و از اينكه او اين لات و الات را باور ميكند ..... شاد شويم  و سپس در نها ن و آشكارا به اين كار بخنديم ..... و احساس ظفر مندي و پيروزي داشته باشيم ؟؟؟!!!!

آيا تو از نوشته من ... كه گفتم همه جهان شوخي  است و  هيچ  چيز را جدي نگير.....    كه اين  البته  شامل دوستي ميان انسانها هم ميشود .... اين معني را استنباط كردي ؟؟؟!!!

اگر اين چنين است پس خاك بر فرق من ... .... كه با ناقص گوئي .... ونارسا گوئي .... تورا به چنين اشتباه  مهلكي انداخته ام .... و نا خود آگاه احساسات پاك تورا جريحه دار كردم ....

اين شايد يك معناي عاميانه براي كلمه شوخي ... باشد .... ولي اين در واقع ... نفاق است .... دوروئي است ..... نا جوانمردي و بي مروتي است .... من حتي از تصور يك چنين كاري  ... بدنم مي لرزد .... و مو به بدنم سيخ مي شود ........... يك لحظه هم در تصورم نمي گنجد .... كه يك چنين رفتاري را ... با كسي اصلا در ذهنم هم راه دهم .... همين الان كه اين سطور را مي نويسم از  امواج منفي ... حاصل از تصور چنين امري به خود ... مي لرزم ....اگر شوخي به اين معنا ست ..... هيچ امري در جهان ... شوخي نيست .... به جز اعمالي كه از ا راذل و اوباش سر مي زند

...... و به اين معني هرگز خداوند با بندگانش شو خي نمي كند .....  همه چيز در نهايت جديت است .... دوستي من و تو هم شوخي نيست ...... كاملا جدي است .........

اما شوخي معناي ديگري هم دارد ..... كاملا متفاوت .....

اجازه  بده در فرصت ديگري به آن بپردازيم ...

خوش باشي به كام دوستان .... وين جهان بنمايدت چون بوستان
+ نوشته شده در  86/08/25ساعت 15:5  توسط امیر ادیب  | 

 

فقط  عميق و ساكت به اطراف خود بنگريد  تا استا د خود را درهمه جا بيابيد .

تمام صحنه هستي با حضور استاد شما پوشيده  شده است .

و البته لحظه اي كه يك استاد مي ميرد تمام عالم وجود را براي شاگردان خودتقديس مي كند  .

 شاگردانش در دل سنگ ها مي توانند اورا لمس كنند .در زيبائي گل ها رنگ وجود او را مي بينند  در داخل رنگين كمان مي توانند زيبائي اورا نظاره كنند .

يك شاگرد آنچنان عميق در هشياري استادش فرو مي رود كه زمانيكه هشياري استاد در تمام جهان گسترش مي يابد ... مي تواند همه جا او را مشاهده كند .

به همين دليل است كه در مكتب ذن زمانيكه يك استاد از دنيا مي رود شاگردانش به رقص در مي آيند .جشني بر پا مي كنند .به خاطر اينكه استادشان از تمامي مرزهاي بدن و ذهن رهائي پيدا كرده است .

 اين رهائي استادشان نشانه اي از رها شدن خود آنهاست . در ظمن جشن و پايكوبي در ميان  آواز  خواندن و رقصيدن آنها ... اين رهائي بايد به خوبي درك شود و مورد احترام قرار گيرد .

                                                                    اوشو

 

         هركه تنها نادرا اين   ره    بريد        

                                  هم به عون همت پيران رسيد

         دست پير از غائبان كوتاه نيست    

                                دست او جز قبضه الله  نيست

        غائبان را چون چنين خلعت دهند       

                                حاضران از غائبان بي شك بهند

                                                                مولانا

+ نوشته شده در  86/08/25ساعت 13:35  توسط امیر ادیب  | 

 

فلک کیش ماتم نکن تو , که گناهه , برگی بر بادم نکن تو , که گناهه ,
من میخوام مست بشم ,
با اون ساز های قدیمی ,
جیر جیرکهای صمیمی ,
با رفیقهای قدیمی ,
دوستهای ناب و صمیمی ,
من میخوام وضو بگیرم  ,مست مست شم ,دیونه شم ,همه چیز از یادم بره ,
که غریبم ,که اسیرم  یه غریب بی نصیبم ,
منو عیبم نکنید ,
من میترسم نکنه اینجا بمونم , تا بمیرم , منو خاکم نکنید ,
بسوزونید جسدم رو بردارید خاکسترم رو  , ببرید و تو رود کارون بریزید ,تا خودش آروم به ساحل برسه جایی که یه روز خونم بود ,اون دل دیونه ام بود ,
توی اون کوچه صفا بود دلهای پر ز وفا بود , زندگی واسم شفا بود لب کارون لب کارون
لب کارون  ,  ماسه هاش واسم طلا بود ,
شهر     یار  مادرم هنوز اونجاست , شهریار برادرم هنوز اونجاست ,
اون امید مادرم ,شهرزاد گل خواهرم هنوز اونجاست ,
من میخوام وضو بگیرم روی پشت بوم برم , روی سجاده بشینم ,
قرآن و ز بر بخونم  زار و زار گریه کنم , چون پریا ,
واسه اون مریضایی که بی جوابند ,مثله دخترم و فرهاد.
واسه اونها که اسیر اعتیادن , توی خوابند ,
واسه اون مادر هایی که داغ دیدند ,
واسه اونها که خونهء بابا ندیدند ,
واسه اونها که اسیرند ,توی غربت , مثله من  ,
منتظر موندند بمیرند ,
بعضی هاشون ,منتظر موندند ,که شاید , که خدا جون , یا که آدم , یا که نوحی ,
یا ابراهیم یا موسی یی یا عیسی یی یا محمد , یا علی و یا حسین و یا رضایی ,
یا که مهدی بیاد و کاری کنه , اونها رو یاری کنه ,
من میخوام دعا کنم , واسه ایران و ایرانی ,  واسه مسلم و نصرانی , واسه کلیمی و
بودایی و بهایی و زرتشتی , واسه هندو , واسه اینها ,  واسهء تموم دینها ,
واسه اون کافر بی دین و یهود ,
همگی به راه بیان , زندگی قشنگ بشه همه با صفاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بیان

شعر :خانم شیرین ایرانی بهبهانی

+ نوشته شده در  86/08/22ساعت 0:6  توسط امیر ادیب  | 

سلام بر دوست آشنا ی هم دل

همانطوريكه يكبار ديگر هم اشاره كردم ... سعي كن با همه چيز راحت ... و بي تكلف باشي .... از جمله در نامه نوشتن .... هر وقت دوست داري و اوقات خوشي ... ومناسبي .... داري بنويس .... هر وقت حال شعر گفتن داري ... شعر بگو .... هر موقع خسته هستي .. كمتر بنويس .... استراحت كن ....آسوده باش .... خلاصه هيچ كاري را در جهان .... جدي نگير ....

همه چيز در هستي .... شوخي است ولي البته نه بي هدف و عبث و پوچ .... همه روبه سوي او دارند .... اما نه به جبر و زور ....بلكه با شادماني .......در راه حركت به سوي خدايت ... همه چيز را راحت و ساده بگير ..... آواز بخوان ..... شعر بگو ..... بخند .... شوخي كن و شاد باش ....سر به سر خلايق بگذار .... دلي را شاد كن .... لبي را خندان كن ....  و عاشق شو ... ورنه روزي كار جهان سر آيد ..... و مباد كه ناخوانده باشي نقش مقصود از كارگاه هستي ...

در بخشي از نوشته هايت  ... چيزي گفتي كه بسيار شادمانم كرد .... اتفاق بسيار مباركي در حال وقوع است ..

گفتي كه با نگرش كاملا متفاوتي به جهان مي نگري ...... ديدگاه كاملا متفاوتي پيدا كرده اي ...... اين بسيار عالي است .... بهتر از اين نمي شود !!!!

مي داني چرا ؟؟ ..... اين تولد دوباره است .....زايشي مجدد است ....

عيسي مسيح  فرمود هيچ انساني به سعادت نمي رسد مگر آنكه دوباره متولد شود ...

وتو .... در حال تولدي ديگر هستي .....

همه ما انسانها  .... نياز به يك تولد دوباره  داريم .... يعني ... يك موقعي توسط يك اتفاقي ..... با گرفتن پيامي ..... وزش يك نسيمي.... ضربه اي .. هشداري ...و....ويا گوئي طنابي آويزان شده در چاهي ....... به قول مولانا يك رسن (طناب ) .....در چاهمان آويزان مي گردد .... بخاطر آهي كه از دل پردرد خود ..... كشيديم ... و طلب كرديم .... اصلا همان آه انسان دلسوخته خودش طناب مي گردد ...

آه كردم چون رسن شد آه من        گشت   آويزان   رسن در چاه من

آن رسن بگرفتم و بيرون شدم       شاد و زفت و فربه و گلگون شدم

و اين چنين گوئي از چاهي بيرون مي آئيم وو ....

ناگهان احساس مي  كنيم از درون متحول شديم .... همه آموخته هاي قبلي ..... شرطي شدگيها ...القائات زمان كودكي ... القائات محيطي ...خاطرات خوب وبد زندگي .......و همه و همه را يكجا زير سوال مي بريم و خود را از شر همه به يكباره راحت مي كنيم .......... و يك نفس عميق هشيارانه مي كشيم ...... گوئي همين الان متولد شديم با يك ديدگاه تازه به هستي ....... با يك نگرش جديد و كاملا متفاوت از قبل .... احساس مي كنيم قبلا ... در قفس بوديم ..... بلكه در بن چاهي بوديم نگون .... و...... در همه عالم نمي گنجيم كنون  ......

آفرين ها بر حكمت تو بادا اي خدا ... كه ناگهان بنده خود را زغم كردي جدا ....

فكر نكن كم رويداد مهمي   ... روي داده است ...اين شايد ...بزرگترين ... و مبارك ترين اتفاقي است كه در زندگي ما روي مي دهد ..... بايد غنيمتش دانست ....و شكر نعمتش به جاي آورد .

اين طلوع عشق است ... به دنبال آن رهائي ....زنده شدن ...از مردن قبلي است ..... سراپا خنده و شادي شدن ...از گريه هاي قبلي است ..... پاينده شدن در سايه دولت عشق است ....

مرده بدم زنده شدم گريه بدم خنده شدم         دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم

.............. ديگر نمي دانم چه بگويم .... هر آنچه بايد اتفاق بيفتد ...در حال افتادن است ...اما .....زينهار ...در ميان راه ....بار دل را فرو نگذاري .....

راستي خنده دار نيست ؟!!   تو در حال رسيدن به منزلي ... من دارم اوصاف و حالات تورا براي خودت شرح مي دهم !!!!!.......... مانعي ندارد اين هم خود موضوعي براي خنديدن است!!!!

تولدت مبارك ....كيك تولد براي من هم بفرست .!!!...
+ نوشته شده در  86/08/20ساعت 23:17  توسط امیر ادیب  | 

 

يكي از راه هاي رسيدن به آرامش اين است كه لذت بردن از زندگي را به فردا موكول نكنيم  اگرچه ما به اين شيوه عادت كرده ايم,اما عادت ها را مي شود شكست ما هميشه با دستان خودمان و با بهانه هايي كه خودمان دست و پا مي كنيم، شادي امروزمان را به فردا مي اندازيم و فردا كه به آن رسيديم، بهانه   تازه اي پيدا مي كنيم تا رضايت مان را به پس فردا موكول كنيم.

 
وقتي دالايي لاما جايزه صلح نوبل سال 1989 را دريافت كرد، يك خبرنگار از او پرسيد: حالا بعد از اين چه؟ مي خواهيد چه كار كنيد؟ او لبخندي زد و گفت: انگار هر كاري كه ما آدم ها انجام مي دهيم، مثلا خانه يا ماشيني مي خريم، غذايي مي خوريم، دوستي پيدا مي كنيم، لباسي مي خريم و حتي به جوايز بزرگي دست پيدا مي كنيم، هرگز برايمان كافي نيست! ما آدم ها هميشه به دنبال بيشتر و بيشتريم، اما بيشترها لزوما بهتر نيستند. من فقط آرزو مي كنم كه خودم و همه  آدم ها هر چه زودتر بفهمند كه شادي و رضايت شان را نبايد در بيرون از خودشان جست وجو كنند.
آرزوي دالايي لاما دقيقا همان دغدغه اي است كه اکثر مارا  يك لحظه رها نكرده و نمي كند:

وقتی درمورد گذشته خودم فکر می کنم می بینم هميشه در زندگي من موانعي بودند كه شادي را ازم مي گرفتند. هميشه وام هايي بودند كه بايد پرداخت مي شدند، هميشه كار نيمه تمامي بود كه بايد به پايان مي رسيد، و انگار هميشه چيزي بود كه بايد تمام مي شد تا زندگي ام آغاز شود، اما امروز ديگر فهميده ام كه اين موانع همان زندگي من بودند و من هيچ راهي به شادي نداشتم، چرا كه هرگز نفهميدم شادي همان راه بود!                                                                                                                                                                                                         
متاسفانه این واقعیتی است که  ما عادت كرده ايم با اگر هايمان زندگي كنيم: اگر در كنكور قبول بشوم، ديگر همه چيز حل است. اگر بروم دانشگاه، ديگر آرزويي ندارم. اگر فارغ التحصيل بشوم، اگر ازدواج كنم،  اگر ماشين بخرم، اگر بچه دار شوم، اگر خانه بخرم و .اين اگر  ها را همه  ما كم و بيش مي شناسيم: بهانه هاي آشنايي كه در متن زندگي ما زندگي مي كنند، بهانه هايي كه دست به دست هم مي دهند تا ما شاد زيستن و آرام زيستن مان را با دستان خودمان به تاخير بيندازيم، اما حقيقت با كسي شوخي ندارد. حقيقت، دقيقا به همين تلخي است كه زندگي ما در فاصله همين اگر  ها پيش مي رود و اصلا منتظر ما نمي ماند و هيچ وقتي براي شاد زيستن و شاد بودن بهتر از همين لحظه اي كه الان داريم پشت سر مي گذاريم، نيست. درست همان وقتي كه داريم براي تحقق اگر  هايمان نقشه مي كشيم و در خستگي هاي اين زندگي غرق مي شويم، بچه هايمان بزرگ مي شوند، خودمان پير مي شويم و آن هايي كه دوست شان داريم از ما دور مي شوند يا از ما مي رنجند و..                                                                                                                        
    اندکی تعمق و تفکر ناب اين پرده را به همين سادگي از پيش چشمان مان كنار مي زند تا ببينيم كه: مشكل ما در آن چه نداريم، نيست. مشكل ما در حرص و فزون خواهي ماست. ما هميشه با دستان خودمان و با بهانه هايي كه خودمان دست و پا مي كنيم، شادي امروزمان را به فردا مي اندازيم و فردا كه به آن رسيديم، بهانه   تازه اي پيدا مي كنيم تا رضايت مان را به پس فردا موكول كنيم و پس فردا هم به روزهاي ديگر، اما همه  ما هماني خواهيم شد كه بيشتر تمرينش را مي كنيم. بله، بايد تمرين هايمان را عوض كنيم!

یکی از روانشناسان معروف به نام ریچارد کارلسون می گوید :

فكر كنيد امروز آخرين روز زندگي شماست!                              
اين حرف ريچارد كارلسون براي دين داران و لااقل براي ما مسلمان ها تازگي ندارد، اما اين عين حقيقت است كه روي حرف هاي عميق، گرد و غبار كهنگي نمي نشيند. اين كلمات كه لااقل هزار و چهارصد سال از عمرشان مي گذرد، هنوز تر و تازه مانده اند و با طراوت اند:

امروز طوري زندگي كنيد كه انگار آخرين روز زندگي شماست.

 

كارلسون اين بحث را با اين سوال شروع مي كند كه: من كه نمي دانم قرار است در چند سالگي بميرم. شما مي دانيد؟ آخرين باري كه پيش پزشكم بودم، مرگ قريب الوقوعي را برايم پيش بيني نكرد، اما هر بار كه اخبار حوادث را مي شنوم، حيرت زده از خودم مي پرسم: آن هايي كه توي اين تصادف، جان شان را از دست داده اند، آيا يادشان بوده  است به خانواده  هايشان بگويند كه چقدر دوست شان داشته اند؟
بله، حقيقت اين است كه ما هيچ كدام مان نمي دانيم كه قرار است چقدر زندگي كنيم، اما  اغلب مان طوري زندگي مي كنيم كه انگار اصلا قرار نيست بميريم. بسياري از كارهايي را كه دل مان مي خواهد انجام دهيم، بي دليل به تاخير مي اندازيم و براي انجام ندادن و به تاخير انداختن شان هم هزار و يك دليل مي تراشيم. انگار عادت مان شده است كه براي نقطه ضعف هايمان دليل و مدرك جمع كنيم و آن قدر از آن ها دفاع كنيم تا هميشه بيخ ريش مان بمانند.
                           
خلاصه اين كه زندگي باارزش تر از آن است كه خيلي جدي گرفته شود. حق با ريچارد كارلسون است: 10سال پيش، يكي از دوستانم به من گفت كه زندگي با ارزش تر از آن است كه جدي گرفته شود، اما من آن موقع نفهميدم معناي حرفش چه بود، ولي حالا خوب مي فهمم كه او چه مي گفت. زندگي واقعا با ارزش تر از آن است كه خيلي جدي گرفته شود!
+ نوشته شده در  86/08/19ساعت 22:9  توسط امیر ادیب  | 

                                           پاره دل 

 

مي خوام امشب سينمو پاره كنم – تا دلم پر بزنه

بره بالا رو چناروبه خدا سر بزنه

مي خوام امشب سينموپاره كنم – دلمو در بيارم

تيكش تیکش  بكنم سي ودو تيكش بكنم

تا بشه همه حرف هاي الفبا

بنويسم با پاره دل شعر نابي

بدم اونو خوش نويسي بنويسه اون نه با قير

با مركب هاي رنگي با خط ناب قشنگي

برم و قابش بگيرم

بدمش تو وووووو

اوني كه اومدو خوابمو دزديد

حال و احوالمو دزديد

همه احساسمو دزديد

دلمو برد

 

اوني كه با بوي دست هاش ميشه مست شد

تا پيش خدا رسيد

ميشه با برق نگاش مردورفت تا ته انتها رسيد

ميشه عشقي شد ورفت وتو دل فولادي مردي اثر كرد رفت و تودلش گذر كرد

تو شهر دلش ميشه رفت و سفر كرد

ميشه رفت تو دلشو در كوچه پس كوچه هاي خاكي و باران خورده دل تا آخر عمر نشست كرد

ميشه رفت توي خيالش

خلوتش رو دست  به سر كرد

غم هاشو برد وبه در كرد

طعم تلخ روزگارش رو ميشه رفت و عسل كرد

اونو ديوونه بعد هم از راه بدر كرد

ميشه بچه اي شد و رفت اونو بوئيد

اونو بوسيد و بغل كرد

اونو فرهاد اونو مجنون كردو برد ودر بدر كرد


ميشه بارون شد و باريد

رو سرو روت همه جاتو خيسو تر كرد

میشه باريد تا ته كوچه عشقي

همه جارو خيسو تر كرد

ميشه باريد  به دل سنگي  كوهي و اثر كرد

ميشه آبشار شد و از كوهي گذر كرد

ميشه رودي شدوتا دريا سفر كرد

ميشه موجي شدو از دريا گذر كرد

ميشه چاهي شدو با آب زلالي

تا ته دل زمين

رفت و اثر كرد

ميشه عشق تو شد  تا خدا سفر كرد

ميشه پائيزي شد و رفت – توي گلدون توي باغچه –

 توي كوچه توخيابون – تو همه شهر –

توي جنگل

 ته دره رو نوك كوه لب,جاده 

برگ ها رو رفت رنگا رنگ كرد

واسه بيماري شيرين – فرهاد قديمي رو ميشه خبر كرد –

اززمان ميشه گذر كرد – به قديما يه سري زد –

ميشه مكتب خونه نابی  را ه انداخت همه را سرمشق عشق داد

 ميشه عاشق هاي نابو

همه دل هاي خرابو–

پاهاي به  گل نشسته

همه دل هاي شكسته آوردو 

 اينجا توي مكتبم دوا داد

ميشه دنيائي وفا كرد آدم هاي بي وفا روآورد و اينجا دوا كرد 

 ميشه با خلوت خوابي خوابيدو خواب تورو ديد 

 يه دمي با تو به سر كرد اگه كه رويا

تو باشي تا ته دل فلك ميشه رفت و سفر كرد

ميشه با راز نگاهي – با دو تا چشم سياهي حس معتادي رو دزديد

تا پيش ابر ها سفر كرد 

رفت و اون بالا گذركرد  واسه دادن عشق به آدمك  هاش خدا رو بوسيد و بغل كرد

ميشه امشب به زمين و به زمان عاشقي آموخت

اگه تو معجزه باشي واسه شفاي مريض ها با دست هاي ناب عيسي ميشه با بارون اشك هام پاهاي عيسي رو تر كرد

 تا خود خداسفر كرد واسه يه نون جو با كاسه شير ميشه ياد علي افتاد
بچه هاي بيكسو  رفت و بغل كرد

میشه از دنیا گذشت  جزاز نگاهت
مي خوام امشب دنيا رو بغل كنم

همه غم هاي زمينو بذارم تو كندو ها عسل كنم

بچه هاي بي كسو برم و بغل كنم 

 تو دل خاكي اين زمين برم بشينمو اثر کنم

                              

                                       شعر:از خانم شیرین ایرانی بهبهانی

+ نوشته شده در  86/08/17ساعت 0:32  توسط امیر ادیب  | 

يكي از دوستان خوبم ... سوال كرده بود چرا در هنگام نگارش مطلب ... مرتب نقطه چين ... به دنبال هم رديف مي كني ؟!!!

در جواب او مي خواهم بگويم كه:

عزيزم .... اين نقطه چين ها تنفس هاي متوالي و گاه به گاه است .... آن هم يك تنفس عميق ... هرگاه در بين جملات و كلمات .... نقطه چين ديدي بدان كه من همان موقع چشم بر هم نهاده ....... ويك نفس عميق مي كشم ..

حتما فكر مي كني ديوانه شده ام ..... كاملا درست فكر مي كني !!!يعني اميدوارم كه درست فكر كرده باشي !

چون ديوانگي مقام كمي نيست ...

آزمودم عقل دور انديش را             بعد ازين ديوانه سازم خويش را

سيرم از فرهنگ و از فرزانگي        عاشقم   من بر فن      ديوانگي

 

موهبتي خداوند متعال به من ارزاني داشته (ببخشيد.... به همه ما انسانها ارزاني داشته ) كه ...... هميشه و در همه حال ..... و مخصوصا در هنگام صحبت كردن براي دوستان و هم دلانم ....مي توانم  هر چند لحظه يك بار .... به يك وضعيت تمركز .... وآرامش ....دست پيدا  كنم . يعني لحظه اي ذهن را آرام ....وآرامتر  مي كنم و سعي مي كنم هشياري خود را به فراسوي تفكرات عادي و روزمره ببرم .

مي داني ؟!!! خيلي حال دل چسبي است .... هر چند ممكن است  لحظه اي باشد .... ولي همان يك لحظه هم غنيمت است .. لحظه بي ذهني .... يعني آرامش كامل ذهن . فروكش كردن  طغيان افكار مزاحم .... يك لحظه اتصال .... بي نفسي ..... در اين حالت دمي از شر نفس مان  رهائي پيدا مي كنيم ... عشق را تجربه مي كنيم ... كاسه سر را تهي مي كنيم وآنگاه به سر مي گوئيم ... اي مبارك كاسه سر عشق را پيمانه باش ... عشق را محكم بگير و ساكن اين لانه باش .

واين لحظه......لحظه سكوتي پرشكوه  است  لحظه اي است كه لفظ ....و حرف و.... كلام و...شعر و ... فكر را همه را به كناري مي گذاريم . و با زبان سكوت با او حرف مي زنيم

حرف و لفظ و صوت را برهم زنم     تا كه بي اين هر سه با تو دم زنم

در اين حال ما يك لحظه اصلا فراموش  كنيم .... كه چه كسي هستيم .... چه عنوان و مقامي داريم .... چه مي خواهيم .... به دنبال كه مي گرديم ..... چه كسي از ما خوشش مي آيد .... كه از ما بدش مي آيد .... همه اينها به كناري مي روند ...اينها همه تجلييات نفس ما هستند ....  يك لحظه  فقط .... هستيم و فنا شده  در هستي كل ....

آرامش واقعي فقط در ابديت همين لحظه نهفته است .... هيچ كجاي ديگري بدنبالش نگرد .... گشتيم نبود ... نگرد كه نيست ...

اينجا خلوت گاه حق است .... هر جاي ديگري جز اينجا از دد.... و دام .... و حيوانات موذي خالي نيست .

هيچ كنجي بي دد و بي دام نيست     جز به خلوتگاه حق آرام نيست

مي گريزم   تا رگم جنبان   كند        كي گريزاز خويشتن آسان بود

جهت  ورود به اين خلوت گاه بايد .... نفست را بيندازي تا بتواني وارد شوي هر چقدر هم مشكل باشد .

بله بسيار مشكل است .... مي داني چرا اين قدر مشكل به نظر مي آيد ؟!!!..... از بس ساده است ......

از شدت سادگي به نظر اين همه مشكل مي آيد....... همين هم از حيله هاي ذهن ماست ... كه زير بار امور ساده نمي رود .... علاقه به مسئله سازي و مشكل سازي و پيچيدگي دارد ...

يكي از كليد هائي اصلي ورو د به اين لحظه زيبا .... جزو همان دسته كليد هائي است به زير بغل عشق ...كه از بهر گشائيدن ابواب رسيده ....

هشياري بر تنفس است!!!! ...... به همين سادگي !!!  خوب كه چي ؟؟؟ چگونه ؟؟؟ خيلي ساده ... چشمها را ببند ...بر چشم سوم  تمركز كن ..... يك نفس عميق بكش .... . كاملا به تنفس خود آگاه باش ......يك دم عميق .... چند لحظه حبس نفس .... ويك بازدم عميق ......  تنفس هشيارانه ... نه مثل هميشه از سر عادت و غفلت ...

ناگهان حس مي كني فضائي جديد فراسوي هشياري ات باز شد .... احساس آرامشي عميق در ذهن و روح وروانت مي كني ..... و احساس عشق مي كني .... وبا عشق به فلك مي روي

هر نفس آواز عشق مي رسد از چپ و راست      ما به فلك مي رويم  عزم تماشا كه راست

....

قلم و كلام بيش از اين ياري ام نمي كند ..... اميدوارم از دوستي با ديوانه اي چون من پشيمان نشده باشي ...

شرح اين هجران و خون جگر را اين زمان بگذار تا وقت دگر .

خوش خرامان در كوي دوست بروي ......

+ نوشته شده در  86/08/16ساعت 12:24  توسط امیر ادیب  | 

سلام بر روح روان بانوي شيرين بيان

 

خوش خرامان ميروي اي جان جان بي من مرو

اي حيات دوستان در بوستان بي   من مرو

اين جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است

اين جهان بي من  مباش وآن جهان بي من مرو

 

سروده هاي زيبايت رسيد ..... از خواندن آنها كيفي كردم كه نگو .... لذتي بردم كه مپرس

تنها  زماني مي توان اينگونه سرود ..... كه انسان در حال يك مستي زيبائي با شد .... در حال يك هماهنگي و صلح دائم با اين پدر كائنات باشد:

من كه صلح ام دائما با اين پدر    اين جهان چون جنت استم در نظر

هر زمان نو شدن ها .... و تازه شدن ها را مي بيند ..... انگار هر روز .... روز اول خلقت است ... هر گونه ملال و خسته دلي از دلش رخت بر مي بندد

هر زمان نو صورتي و نو جمال       تا زنو گشتن فرو ميرد ملال

همه جا نعمت هاي خداوند گسترده است ..... جهان يك پارچه هديه ها ي  زيباي اوست ..... چشمه هاي هميشه جوشان آب حيات ...

من همي بينم جهان را پر نعيم      آبها از چشمه ها جوشان مقيم

و در اين حال است كه اين جهان را .... يك بهشت مي يابد ..... همه چيز را زيبا و دل انگيز مي بيند ...از ابرهاي آسمان گرفته تا شاخه هاي درختان ... و بانگ آب ....

بانگ آبش مي رسد در گوش من     مست مي گردد ظمير و هوش من

گوئي تمام جهان در رقص و پايكوبي است ...... كل كائنات يك ضيافت با شكوه است .....

شاخه ها جنبان شده چون ماهيان      برگ ها كف مي زنند چون مطربان

بايد  اين موهبت  را قدر دانست .... و لحظات پر شكوهش را غنيمت دانست .....

لحظات اصيل زندگي ماست .... درست همان لمحاتي است  كه ما به خاطر درك آنها به اين خراب آباد آمده ايم ...

اصلا ما در اين جهان كار ديگري نداريم جز جوشش عشق !!!  و ...... دراين خاك تخم ديگري نبايد بكاريم به جز تخم مهر!!! ....

بجوشيد    بجوشيد كه ما بحر     شعاريم

به جز عشق به جز عشق دگر كار نداريم

درين خاك درين خاك در اين مزرعه پاك

به جز عشق به جز مهر دگر تخم نكاريم

مابقي امورات زندگي  هرچه كه هست ..... مسائل دست دوم و سوم ..... است . اصلا غفلت است .... دام شيطان است .... دام نفس است .....

نفس و شيطان هردو يك تن بوده اند    در دو صورت خويش را بنموده اند

پس بنابراين .... دوست خوش اقبال ناديده .... ديده ناديده به اقبال تو ايمان آورد ..... مرحبا اي به چنين لطف خدا ارزاني ....بجوش .... ازدرون خود.

 

گاهي اشعارت را در وبلاگ  مي گذارم

خوش خرامان بروي در كوي عشق ...

 

+ نوشته شده در  86/08/14ساعت 20:15  توسط امیر ادیب  | 

سلامي چو بوي خوش آشنائي بر مخاطبي آشنا

اميد وارم در پناه يگانه  پناهگاه عالم خوب و خرم باشي.

ديشب مي خواستم نگارشي برايت  ارسال كنم ولي از شما چه پنهان به قدري خسته بودم كه نتوانستم ....

ديروز بعد از ظهر همايش عمومي داشتم ..... وبه خاطر اينكه در همايشها معمولا از نفس گرم مولانا مدد مي گيرم

... واز طرفي اين ايام هم ايام بزرگداشت آن روشن ضمير عارف است ... موجب شد استقبال زيادي از همايش صورت گيرد به طوريكه در كلبه حقيرمان با كمبود جا مواجه شديم .... عده اي روي زمين نشسته ... عده اي سراپا ايستاده و ... عده اي هم پشت در ...وخلاصه  كلي زير بارخجالت مراجعين بزرگوار ..عرق شرم ريختيم .

اما ...در همين حين يكي از دوستان اشعار زيبائي خواند .... و پس از انجام مديتيشني مختصر .... يك  ...دف ... هم نواخته شد .....كه بسيار گيرائي داشت .خود من ... كه داشتم به نا كجا آباد مي رفتم .... وسط راه بر گشتم ...

راستي تو بهتر ازمن  ميداني كه موسيقي ..... چه زيبا و راحت روح و روان انسان را  پرواز مي دهد ... اصلا موسيقي بانگ دلنواز محرمين بارگاه خداست  ..... سمفوني عشق است ... آتش عشق است كاندر ني فتاد ... وجوشش عشق است كاندر مي   .. فتاد

مي گويند همه كائنات در حال نوازش موسيقي هستند .... اما گوش ما  نامحرم است و نمي تواند  بشنود ...همه ذرات عالم در حال غلغل هستند ولي ما در عالم جمادات گير كرده ايم ....

از جمادي سوي جام جم رويد    غلغل اجزاء عالم بشنويد

موسيقي كه ما مي نوازيم سايه اي از آهنگ و ترنم... كل كائنات است .... آنچه گاهي ما مي سرائيم و مي نوازيم ..از ناله سرنا گرفته تا كوبش طبل و دهل ... چيزكي ماند بدان ناقور كل ...

بانگ سرنا هاي حق است اين كه خلق    مي نوازندش به طنبور و به حلق

يعني ميخواهي بگوئي كه جهان يكسره ....يك دستگاه اركستر موسيقي است ؟؟ يك سره رقص و پايكوبي .... و ضيافت شادي و نشاط  و.... عشق است ؟ ؟؟         

    البته كه اينگونه است !!!

پس مگر نمي گويند موسيقي حرام است ؟ و اشكال شرعي دارد ؟!! خوب چرا ولي ....

جاي بسي خوشوقتي است كه  يگانه خداي عاشقان  ... از هيچ يك از مراجع تقليد بزرگوار ما ... تقليد نمي كند ..... والا جهان يك پارچه رخت غزا ماتم مي پوشيد.... و نوحه و سوگواري  تمام كائنات را فرا مي گرفت ....

به جاي سخن عشق بايد ذكرمصيبت مي گفتيم و مي شنيديم ..... به جاي اشك شوق .... بايد اشك عزا و غم و غصه از ديده مي باريديم .....  بنابراين :

برو اي فقيه دانا به خداي بخش مارا     تو وزهد و پارسائي من وعاشقي ومستي

پس دوست ناديده من مرتب آئينه دل را صفا بده با ..... شعر وموسيقي .... با ذكر ...... با مراقبه و....با سكوت ...

آئينه دل چون شود صافي و پاك      نقش ها بيني برون از آب و خاك

هم ببيني   نقش و   هم نقاش   را       فرش    دولت را و هم فراش را

آنگاه است  كه هر چه بيشتر و زيباتر و... شيرين تر  گل كلامت مي شكفد و رايحه دل انگيز آن به همه سو مي پراكند و......

بوي آن دلبر چو پران مي شود     آن زبانها جمله حيران مي شوند.

 

با صفا و پر ترنم باشي ....

+ نوشته شده در  86/08/14ساعت 20:4  توسط امیر ادیب  | 

سلام بر دوست آشنا

خبر بيماري فرزندت متاثرم كرد .... دوست داشتم چند مورد رابا تو در ميان بگذارم :

 زماني كه ما از  خداوند متعال چيزي را طلب مي كنيم ... خواه يك امر مادي و زميني باشد و يا يك امر معنوي ... ويا شفاي يك مريض درد مند از عزيزانمان ...بايد به اين نكته توجه كنيم كه با يگانه  منبع بيكران فيض و بخشش و نعمت روبه رو هستيم ... كه هر چه ازخزانه غيبش  ببخشد هرگز كم و كاستي در او راه نمي يابد   .... اصلا ذاتش ذات بخشش  است ...بي حد وبي حساب مي بخشد و بي منت .... و همه چيز از جانب اوست ماكه از خود چيزي نداريم !!! هم  دعا از اوست و هم اجابت دعا ....

هم دعا از تو اجابت هم زتو      ايمني از تو مهابت هم زتو

 يعني همين كه تو مي تواني اورا بخواني و چيزي بخواهي همين هم لطف خود اوست ... زبان و ذهن و فكر و هوشت كه متوجه او مي سازي و او را مي خواني همه اينها هم از بخشش هاي  خود اوست .....

پس ما از خودمان چه داريم ؟....... هيچ !!!

ما عدم هائيم و هستي ها نما        تو وجود مطلق و هستي ما

پس عزيزم در يك چنين حا لتي هرگز نبايد فكر كني كه مي تواني با خدايت وارد معامله گردي ... بگوئي خدايا اين را مي دهم ... وتو آن رابه من بده ....سلامتي اين عزيزم  را بگير و سلامت آن ديگري را به من بده ...

اولا مگر در منبع  فيض بي انتهاي او محدوديتي وجود دارد ..... كه اين نعمت را كه مي دهد نعمت ديگري راپس بگيرد تا در حساب هايش جبران گردد ؟؟؟؟ البته گاهي ممكن است نعمتي را پس بگيرد .. اما  نه به اين  خاطر است كه مي خواهد از تو بگيرد و همان را به ديگري بدهد  ... بلكه آزمايشي بر سرراه توقرار مي دهد ..با ايجاد نقصاني ... ويا قصد تنبه و ايجاد هشياري  در تو دارد باشد كه قدر نعمتش را بيشتر بداني ....

ثانيا مگر من و تو چيزي از خودمان داريم ...كه در هنگام معامله با خدا بگذاريم وسط .... هر چه داري از خود اوست ..

مال خودش را به خودش مي بخشي ؟ جان بندگانش و سلامتي آنها همه از بخشش هاي خود اوست ... چيزي مال ما نيست .

بنابر اين موقع خواستن از او ... هيچ محدوديتي قائل مشو .... هيچ جيره بندي و سهميه بندي اي در عطا هايش وجود ندارد (سهميه بندي كار بشر است ... آن هم بيشتر در ايران ... )

تو فقط بخواه ..... هر چه لازم داري بي حد و حصر از او بخواه .... بيشتراز آنچه فكرش را بكني بخشنده است ...كريم است ... هرگز فكر نكن كه بيش از اين ديگر نمي دهد .... يا اگر بدهد يك جاي ديگري مي خواهد كم بگذارد .... هرگز ...

                             تو مگو ما را بدان شه بار نيست     

                                                 با كريمان كارها دشوار نيست !

(بعضي از مفسرين گفته اند  اين لطيف ترين بيت از در تمام مثنوي مولانا ست !!! برگرد يك بار ديگر بخوان .. اصلا حفظش كن و هميشه به خاطر داشته باش !!)

فكر نكن بيماري فرزندت  تاوان شفا يافتن آن عزيز ديگرت بوده است . اين تصوري است كه توخود ساخته اي   و فكر نكن كه اگر شفاي جگر گوشه ات را از او بخواهي نقض عهد كرده اي ... اين عهد در پيش خداوند باطل است ...اصلا بد گماني به درگاه قدسي اوست .....

 وواقعيت اين است كه ما هر گونه ظن و گماني به او داشته باشيم متناسب  با همان... از نعمت هايش بهره مند مي شويم اگر او را بخشنده بيحساب بدانيم ...بيحد و بيحساب بهره مند مي شويم ..... اگر فكر كنيم نعمت هايش جيره بندي شده به اندازه همان جيره اي كه فكر مي كنيم بهره مي بريم ...

تو تصور كن همان باراني كه خيلي دوست داري به شدت در حال باريدن است ... يك نفر ظرف بزرگي را  زير آن قرار ميدهد وكس ديگري يك استكان كوچولو.... هر كدام به اندازه ظرفشان  برداشت مي كنند .... يك نفر هم ممكن است ظرف خود را وارونه زير باران قرار دهد !!!! تقصير باران نيست او يك نفس مي بارد ....

دل قوي دار و شفاي كامل فرزندت را بي كم و كاست از او بخواه .....

آرزومند سلامتي تو و جگر گوشه ات ..

+ نوشته شده در  86/08/13ساعت 22:0  توسط امیر ادیب  | 

 

دوست عزيزي تذكر داد كه جواب نامه ها  به طور خصوصي از طريق ايميل ارسال گردد

از تذكر بجاي اين دوست خوبم تشكر مي كنم .. اما خطاب به ايشان چند كلمه حرف دارم ...

صد البته مواردي كه جنبه خصوصي و مشاوره اي دارد ... بايد در قالب نامه هاي جداگانه ارسال گردد .... اما اگر اجازه دهي مطالبي كه بيشتر - بحثي كلي است در وبلاگ  نهاده شود ..

 

 ....حتما مي پرسي چرا به اين كار اصرار دارم ؟؟    حقيقتش خودم هم درست نمي دانم .... فكر مي كنم يكي از دلايلش اين است كه دوستانم هميشه اصرار دارند كه در وبلاگ مطلب بگذارم ....... اما از شما چه پنهان من هميشه نمي توانم آن طور كه دلم مي خواهد ... بنويسم .... در جواب آن سؤالي كه پرسيده بودي .....آيا كتابي نوشته ام .... همينجا جوابت دهم كه  : نه عزيزم من يك نويسنده حرفه اي نيستم ...يعني تا حالا  نبو ده ام ... فقط دوست دارم براي دلم بنويسم و براي آنكه با من هم دل است ... كه هم دلي از هم زباني برتر است ...... فرقي هم نمي كند كه اين هم دل را حضورا ملاقات كرده باشم يا نه...... ويا اينكه چقدر با من فاصله دارد .... كه بعد منزل نبود در سفر روحاني .

يعني خلاصه  اينكه وقتي براي هم دلي .... مي نويسم مطلب خود بخود جفت وجور مي شود .... خودم هم نمي فهمم چگونه !!!

در كلاس هاي درسي ام هم وضع  به همين منوال است ....گاهي احساس مي كنم كه سخن .. در ذهن و زبانم موج مي زند ... اصلا انگار من نيستم كه سخن مي گويم .... خودش گفته مي شود ..... غليان مي كند ... كلمات خودشان با هم جفت و جور ميشوند ..... گاهي هم دم مسيحائي خداوندگاران معنا و كلام بر زبانم عطري مي پراكند ....

و.... اين گدا بين كه چه شايسته انعام افتاد ....

ناگهان چشم كه باز مي كنم و قطرات اشكي به زيبائي مرواريد ... بر ديدگان بعضي از هنرجويانم مي بينم ... جلوه اي از ترنم عشق الهي را حس مي كنم و فقط در اين حال اگر خيلي هنر داشته باشم  او را سپاس مي گويم  بخاطر اينكه  نغمه عشقش را از درون ناي وجود من – لحظه اي ساز كرد .

ما چو نائيم و ندا در ما زتوست      ما چو كوهيم و صدا در ما زتوست  ......

 

حتما به اين نكته توجه داري كه شنونده ..... گوينده را بر سر شوق سخن گفتن مي آورد .....

ببين سلطان شگرف سخن .... مولانا .... چه مي گويد :

اين سخن شير است در پستان جان      بي كشنده   خوش نمي گردد روان

مستمع چون تشنه و  جوينده  شد        هاتف  ار   مرده  بود     گوينده شد

مستمع چون   تازه  آمد با ملال          صد زبان گردد به گفتن گنگ ولال  !

بنابر اين دوست خوب من .... ماداميكه بدانم تو به سخنم گوش مي دهي برايت حرف  دلم را  مي زنم  ...و بگذار اين  سخن كوتاه گاهي در يك جوئي هم روان گردد .....شايد افادتي بر گلزار ديگري هم بكند كه اگر چنين شود ..اين از بركت وجود توست  كه بي مقداري چون مرا به سخن آورده اي ....

اگر هم روزي از شنيدن سخنانم خسته شدي .... و يا فايدتي در آنها نيافتي ...  زود خبر م ده .... مباد كه با زياده گوئي ها لحظات خوشت را تباه كرده باشم ...

كه البته چنين روزي بسيار دور باد .

در بوستان عشق خوش و شيرين و خرامان بروي..

+ نوشته شده در  86/08/07ساعت 23:2  توسط امیر ادیب  | 

سلامي به گرمي مهربر غريبي آشنا

از نامه پر مهرت و ارسال تصاوير زيبا .... تشكر مي كنم اميد وارم هميشه بر سر سفره هاي پر از صفاو شيريني ........  به همرا ه خانواده محترم ... نشسته باشيد و همين طور نشسته روبه بالا رويد ...

                               ما نشسته روبه بالا مي رويم       مي نبيني قاصد را ه نويم ؟

جمع خانوادگي يك فضاي پر شده از عشق و دلبستگي است .... نشستن در  ميان جمعي كه رشته هاي پيچ در پيچ و تو در تو از زمحرير عشق و محبت .... همه را به هم پيوند داده چه آرامش بخش است و نشاط آور و غم زدا ... تو مي داني كه خداوند در بسياري از مواقع  كه سمفوني عشق خود را با بنده اش ساز مي كند و در حد فهم بشر قصد توصيف آن را دارد چگونه تمثيل مي آورد ؟؟ مثال به تموج عشق انسانها در محيط خانواده مي زند .... مثلا به پيوند  و دلبستگي بين مادر و فرزند .....  به اين كلام مولانا – در خصوص ابراز عشق خداوند به موسي - توجه كن :

گفت موسي را به وحي دل خدا           كاي     گزيده دوست مي   دارم تورا

گفت چه خصلت بود اي ذو الكرم          موجب     آن تا من آن افزون    كنم

گفت چون طفلي به پيش والده            وقت قهرش هم دست بر وي    زده

خود نداند كه جز او ديار هست             هم از او مخمور و هم از اوست مست

مادرش گر سيلي اي بر وي زند           هم به    مادر آيد    و    بر      وي تند

از كسي ياري نخواهد غير او               اوست   جمله    شر او       و خير او

 

تا كنون كسي ديده است كه بچه اي كه از مادرش قهر مي كند ويا از مادرش سيلي اي مي خورد  به زن همسايه پناه ببرد ؟؟

چقدر زيباست ... حالت بچه ها وقتي كه مادر اورا به ظاهر از خودش رانده  .... بچه به قول خودماني ...  لب ور مي چيند و به گوشه اي پناه مي برد . و آهسته با خودش گريه مي كند و هر ازگاهي يواشكي زير چشمي  به مادرش نگاه ملتمسانه اي مي كند .... و منتظر است مادر يك لبخند به او بزند .... مادر هم با دلي به عظمت يك دريا عطوفت و مهرباني محض   ..... به ظاهر اخم كرده است .... اما در دلش مي خندد و قربان صدقه بچه اش مي رود .... ناگهان دلش تاب نمي آورد و گل لبخند بر لبانش مي شكفد .... بچه هم گوئي منتظر همين لحظه بود و .....

اي واي يك دنيا پوزش مي طلبم .... يك لحظه فراموش كرده بودم كه شما خود مادر هستيد ..... اين حالات را شما بايد توصيف كنيد ..... انگار از زمين به آسمان باريدن گرفت ......

و اين لطافت و زيبائي در  روابط ما آدمها در فضاي خانواده  سايه اي است از عشق خداوند به بندگانش ....

 

ببخشيد ... شما مي دانيد من اصلا چه مي خواستم بگويم ؟   پريشان گوئي را  برمن عفو كنيد .....

تا پريشان گوئي بعدي .... هرگز خاطرت پريشان مباد...

 

+ نوشته شده در  86/08/07ساعت 22:41  توسط امیر ادیب  |